معنی میخکوب کردن
5 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) میخ کردن. میخ کوفتن به جایی. توتید. به میخ دوختن. میخ زدن. با میخ استوار کردن. (از یادداشت مؤلف). سر قوطی یا جعبه ای را با میخ استوار کردن : قوطیها تراشیده پر عسل کرده است و سر آنها را میخکوب کرده و مهر نموده. (رشحات علی بن حسین کاشفی). || از وحشت و دهشت کسی را در جای خود بی حس و حرکت ساختن: مرد مسلح با نشانه رفتن به سوی پیرمرد او را در جای خود میخکوب کرد. || متوقف ساختن ناگهانی متحرکی چنانکه اتومبیل در حال حرکتی را با ترمز کردن سریع.
کلمات همقافیه با «میخکوب کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر