معنی میانگی
5 بازدید
[ نَ / نِ ] (ص نسبی، اِ) اوسط. (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی). وسطی. (ترجمان القرآن). میانه : نخستین را تور نام کرد و میانگی را سلم و کهترین را ایرج... پس چون افریدون بمرد این دو پسر مهترین و میانگی بر ایرج برخاستند و حرب کردند. (از ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). آن را سه طبقه کرده بود زیرین چهارپایان را و میانگی آدمیان و زبرین مرغان را. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). برادر میانگی گفت چرا نگفتی سبحان اللََّه. (قصص الانبیاء ص ۲۰۲). رجوع به میان شود. || متوسط. (یادداشت لغت نامه). || معتدل. در حد اعتدال. نه افراط و نه تفریط، اوسط، میانگی و پسندیده تر. (دهار). || انگشت وسطی. میانین. میانه. (یادداشت مؤلف). || واسطةالقلاده. واسطةالعقد: ام القلائد؛ میانگی زرین که در گردن بند بود. (مهذب الاسماء). || (اصطلاح ریاضی و نجوم) متوسط. اوسط. به اصطلاح امروزی، معدل. میانگین. (یادداشت لغت نامه): همی گویند که بر آن [ یعنی هندوان گویند بر آن یکی از اجزای زمان ] اندازهٔ نفس مردم درست است بر کشیدن میانگی. (التفهیم). ارتفاع میانگی کدام بود. (التفهیم). و رجوع به معدل و میانگین شود.(ص نسبی، اِ) (مرکب از: میان + گی) میانجی. واسطه. سبب. ذریعه. ذرعه. (یادداشت مؤلف). || (حامص) توسط. (آنندراج) (یادداشت مؤلف). میانجی گری. وساطت. (یادداشت مؤلف). - میانگی کردن؛ وساطت. میانجی گری. میانجی شدن. توسط. (یادداشت مؤلف): در میان زن و شوهر میانگی نکنید. (از امثال و حکم).
کلمات همقافیه با «میانگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر