معنی مکوک
4 بازدید
[ مَ کْ کو ] (ع اِ) طاس که بدان آب خورند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جامی است که بدان آشامند و سر آن تنگ و شکمش فراخ باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || وزنی بوده است معادل سه کیلجه در بغداد و کوفه و معادل پانزده رطل در واسط و بصره. ج، مکاکیک. (مفاتیح العلوم از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). پیمانه ای است که در آن یک صاع و نیم گنجد و یا نصف رطل یا هشت اوقیه یا نیم ویبه، و ویبه بیست و دو یا بیست و چهار مُدّ به مد نبی صلی اللََّه علیه و آله و سلم یا سه کیله و کیله یک من و هفت ثمن من و من دو رطل، و رطل دوازده اوقیه، و اوقیه یک استار و دوثلث استار، و استار چهار و نیم مثقال، و مثقال یک درم و سه سبع درم و درم شش دانگ، و دانگ دو قیراط، و قیراط دو طسوج، و طسوج دو حبه، و حبه شش یک از هشت یک درهم، و آن یک جزء است از چهل و هشت جزء درهم. ج، مکاکیک. مکاکی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). نام کیلی به عراق مساوی با یک صاع و نیم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ۴۲۲ گرم و ۶۰ سانتی گرم. (یادداشت ایضاً).[ مَ ] (اِ) دست افزاری بود مر جولاهگان را که ریسمان در میان آن نهاده جامه را بدان ببافند. (جهانگیری). به معنی «مکو» است که دست افزار جولاهگان باشد و بدان جامه بافند. (برهان). همان ماکو، که ماشوره در میان آن کرده جامه بافند. (آنندراج): به لوح پای و به پاچال و قرقره و بکره به نایژه به مکوک و به تار و پود ثیاب. خاقانی. مانند مکوک کج، اندر کف جولاهه صد تار بریدی تا در تار دگر رفتی. مولوی (از آنندراج). و رجوع به مکو و ماکو شود. || آلتی است در چرخ خیاطی که ماسوره را در آن جای دهند و در زیر سوزن چرخ در محل مخصوص قرار دهند.
کلمات همقافیه با «مکوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر