معنی مکلل
7 بازدید
[ مُ کَ لْ لَ ] (ع ص) اکلیل پوشیده. تاج و اکلیل بر سر نهاده. (ناظم الاطباء). تاج بر سر نهاده شده. (غیاث) (آنندراج). بااکلیل. متوج. اکلیل نهاده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): تاج سر قبیله و آل پدر تو باش کز تو سرش به تاج بزرگی مکلل است. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۱۰۳). || آراسته شده به جواهر. (ناظم الاطباء). مرصع. مزین. زیورداده به زر و گوهر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ز باد خاک معنبر به عنبر سارا ز ابر شاخ مکلل به لؤلؤ مکنون.رودکی. کمر بر میان او بسته همه مکلل به جواهر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۳۵). قبای خاصه و پشتی خود نسیج به زر یکی مکلل کرده کمر به گوهرها. مسعودسعد (دیوان ص ۱۰). آن خون که ملک خود را بدان بیالود یک دست جامه باشد که آن را ارجوان خوانند مکلل به جواهر... (کلیله چ مینوی ص ۳۷۰). مکلل به گوهر قبایی پرند چو پروین به گوهر کشی ارجمند.نظامی. به دست هرکسی بر طرفه گنجی مکلل کرده از عنبر ترنجی.نظامی. که من یاقوت این تاج مکلل نه از بهر بها بربستم اول.نظامی. نگه کردم از زیر تخت و زبر یکی پرده دیدم مکلل به زر. سعدی (بوستان). تاجی مکلل به یاقوت و مرصع و زمرد بر سر او نهاده بودند. (تاریخ قم ص ۳۰۲). غوریان را همه بر فرق مکلل دیهیم لولیان را همه در ساق مرصع خلخال. فتحعلی خان صبا. - مکلل کردن؛ آراستن به جواهر. مزین کردن به زر و گوهر: افسر خویش مکلل کند اکنون گلشن کمر خویش مرصع کند اکنون کهسار. مختاری غزنوی. || درخشان و ملمع شده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || سحاب مکلل؛ ابر درخشان برق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ابر مستدیر یا درخشان به وسیلهٔ برق و گویند ابری که گرداگرد آن پاره هایی از ابرهای دیگر باشد. (از اقرب الموارد).[ مُ کَ لْ لِ / لَ ] (ع ص) رجل مکلل؛ مرد کوشا و جدکننده در کار. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد کوشنده. جهدکننده در کار و ساعی و زحمت کش. (ناظم الاطباء). جمل مکلل؛ شتر نر کوشا. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
کلمات همقافیه با «مکلل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لل» برای سرودن شعر