معنی مکل
6 بازدید
[ مَ کِ ] (اِ) کرمی است سیاه در آب و آن را به تازی علق خوانند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۲۸ و ۳۲۹). زلو را گویند و آن کرمی باشد سیاه رنگ و دراز که خون فاسد از بدن انسان می مکد. (برهان) (آنندراج). زلو و علق. (ناظم الاطباء). زالو. زلو. جلو. علق. دیوچه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): گفتا که پنج پایک و غوک و مکل بکوب در خایه هل تو چنگ خشنسار بامداد. لبیبی (از لغت فرس چ اقبال ص ۳۲۹).[ مَ کِ / مُ کُ ] (ع ص) اندک شدن آب چاه. (دهار): قلیب مکل؛ چاه که آبش کشیده باشد. (منتهی الارب) (ازناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ کُ ] (ع ص، اِ) جِ مَکول. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مکول شود.[ مُ کِ ل ل ] (ع ص) انطلق مکلا؛ بی آنکه به پشت خود اعتنایی کند رهسپار شد. || اصبح فلان مکلا؛ تمام خویشاوندان فلان سربار، یعنی عیال او شدند. (از ذیل اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مکل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کل» برای سرودن شعر