معنی مکفی
8 بازدید
[ مُ ] (از ع، ص) مأخوذ از تازی، کافی و کفایت دهنده و به قدر احتیاج. (ناظم الاطباء). کفایت دهنده. (غیاث) (آنندراج). این کلمه مانند «مسری» از کلمات ساختگی است که به جای «کافی» استعمال کنند. (نشریهٔ دانشکدهٔ ادبیات تبریز ج ۲-۳ ص ۱۰۰).[ مَ فی ی ] (ع ص) کفایت شده. انجام یافته. به انجام رسیده. - مکفی شدن؛ انجام یافتن. صورت پذیرفتن. به انجام رسیدن. کفایت شدن : در خیال آنکه بی حضور ما کار قوریلتای تمشیت نپذیرد و رونق نگیرد و آن مصلحت مکفی نشود. (جهانگشای جوینی). || از میان رفتن. ریشه کن شدن : چون شر این حادثه ان شاءاللََّه مکفی شود مرا وسیلتی مرضی و ذریعتی شگرف پیش روزگار مدخر گردد. (مرزبان نامه چ ۱ تهران ص ۱۸۵). - مکفی گردانیدن؛ از میان بردن. ریشه کن کردن : تا نصرت الهی و عون پادشاهی به رعایت لطف و عنایت کرم شر او مکفی و منقطع گرداند. (سندبادنامه ص ۱۴۲). - مکفی گردیدن (گشتن)؛ کفایت شدن. به انجام رسیدن. انجام یافتن : اگر برحسب هوا در کاری مثال دهد... آن مهم نیز مکفی گردد و تدارک آن در حیز تعذر نماند. (کلیله چ مینوی ص ۳۵۰).
کلمات همقافیه با «مکفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر