معنی مکاری
9 بازدید
[ مُ ] (ع ص) خربنده. (دهار) (مهذب الاسماء). به کرایه دهنده. ج، مکارون و اکریاء. (منتهی الارب). کسی که اسب و شتر و غیره به کرایه دهد. (غیاث). کسی که اسب و استر و خر به کرایه برد. (آنندراج). خربنده و کرایه دهنده یعنی آن کس که خر و اسب و اشتر کرایه می دهد. (ناظم الاطباء). کرایه دهندهٔ ستور. ج، مکارون و گویند هؤلاء المکارون و ذهبت الی المکارین، و چون به ضمیر متصل متکلم وحده اضافه گردد گویند هذا مکاری [ مُ ری یَ ]، و همچنین است در جمع هولاء مکاری [ مُ ری یَ ] که لفظ واحد و تقدیر مختلف است. اکنون مکاری غالباً به خرکچی و قاطرچی (خربنده و استربان) گفته می شود. (از اقرب الموارد). آنکه ستور چون خر و استر به کرایه دهد. چاروادار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چارپادار. کسی که به وسیلهٔ چارپایان اهلی مانند اسب و خر و قاطر و یابو مسافر و بار حمل و نقل می کند. خربنده. خرکچی. این کلمه در زبان عوام مَکّاری به همان معنی خرکچی و خربنده تلفظ می شود و گاه برای اشخاص به صورت لقب در می آید مانند حاجی مکاری. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده): مردم آنجا بیشترین مکاری باشند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۴). مردم آن سلاح ور باشد و مکاری. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۵). مکاریان آن بارها را به سوی خانهٔ خود بردن اولیتر دیدند. (کلیله و دمنه). بدان مرد مکاری ماند که بار خر یک سو سبک کند و یک سو سنگی. (مرزبان نامه چ ۳ قزوینی ص ۲۷۹). کژ شود پالان و رختم بر سرم وز مکاری هر زمان زخمی خورم.مولوی. خری دیدم در آنجا ایستاده به پشتش ریش از چوب مکاری. شفیع اثر (از آنندراج). - مکاری مفلس؛ آنکه ستور به کرایه دهد و وجه کرایه بگیرد و چون هنگام سفر فرارسد او را ستوری نباشد. (از تعریفات جرجانی). و رجوع به همین مأخذ شود.[ مَ کْ کا ] (حامص) مکر و حیله گری و فریبندگی. (ناظم الاطباء). حالت و چگونگی مکار. گربزی : وز شوی نهان به غدر و مکاری در جام شراب زهر بگسارد.ناصرخسرو. و رجوع به مکار شود.
کلمات همقافیه با «مکاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر