معنی مکابره
11 بازدید
[ مُ بَ رَ / بِ رِ ] (از ع، اِمص) معارضه و منازعه و مجادله و ستیزه. (ناظم الاطباء). مکابرة: و شاید بود که چون صورت حال بشناخت و فضیحت خود بدید به مکابره درآید ساخته و بسیجیده جنگ آغازد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۹۹). روی مکابره در خصم نهاد و سگالیده فعال و شوریده مکر خویش بر او قلب کند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۵۶). مرا پیشانی آن مکابره هرگز کجا باشد که پس از آن پیش او ترددی کنم. (مرزبان نامه، ایضاً ص ۲۳۶). و این وجه خود بی شبهت مکابرهٔ عقل و تکذیب حس و معاندهٔ عرف و عادت است. (جهانگشای جوینی). - مکابره کردن؛ ستیزه کردن. (ناظم الاطباء). جدال کردن. معارضه کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || غلبه. قهر. درشتی. زور. برتری : اگر سلاح بر شیر زدی و کارگر نیامدی به مردی و مکابره شیر را بگرفتی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۲۰). آن ده غلام که بیعت کرده اند با معتمدان بنده وی را به مکابره بکشند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴۳۷). این امیر مرا به زور و مکابره می برد. (سیاست نامه). بر بالین خلیفه زنی را به کره و مکابره بگیرند و در خانه برند. (سیاست نامه). ترا چه زهرهٔ آن باشد که... بر سر بالین من، زنی را به مکابره بگیری و در سرای خود بری. (سیاست نامه). بسیار کسان به اصابت رای بر کارها پیروز آمدند که به قوت و مکابره در امثال آن نتوان رسید. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۲۱۱). دشمن را به رفق... زود تر مستأصل توان گردانید که به جنگ و مکابره. (کلیله، ایضاً ص ۲۳۳). برابر برج عجمی لشکر مغول به مکابره بر بارو رفتند. (جامع التواریخ رشیدی). به مکابره رنود و اوباش بسیار بر خود جمع کرد. (جامع التواریخ رشیدی). آن موضع را به مکابره بستد و اهالی آن را برده گرفت. (ترجمهٔ اعثم کوفی ص ۲۳). و رجوع به مکابرة شود. || (ق) به قهر. به غلبه. به زور: امروز هر چه مان بدهی فردا از ما مکابره همه بربایی.ناصرخسرو. || به ستیزه. به عناد. به لجاجت. به سرسختی. مکابرةً: جری است در رهت که پدرت اندرو فتاد تا نوفتی درو چو پدر تو مکابره. ناصرخسرو. و رجوع به مادهٔ بعد شود.
کلمات همقافیه با «مکابره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر