معنی مژمژ
6 بازدید
[ مِ مِ ] (اِ) مگسی که چون بر گوشت نشیند آن را بدبوی کند و در آن کرم افتد. (ناظم الاطباء) (انجمن آرا). مگسی باشد سبزرنگ که بر گوشت نشیند و گوشت را گنده کند و کرم در آن افتد. (آنندراج). مگسی باشد که چون بر گوشت نشیند گوشت را بدبوی و گنده سازد و کرم در آن افتد. (از برهان). || خرمگس. (ناظم الاطباء) (برهان) (شعوری). رجوع به خرمگس شود.
کلمات همقافیه با «مژمژ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مژ» برای سرودن شعر