معنی مویتاب
6 بازدید
(نف مرکب) تابندهٔ مو. موتاب. آنکه تارهای موی سر به هم تاب دهد و از آن رشته سازد. || آنکه طناب مویی می سازد. رسن تاب. رسنگر. (ناظم الاطباء): ز هجر موی تاب خود سیه شد روزگار من از آن است اینکه پستر می رود هر روز کار من. سیفی (از آنندراج). || که موی خود یا دیگری بتابد. آنکه گیسوی خود تابیده باشد. کنایه است از معشوق که گیسوی بلند و تاب داده دارد.
کلمات همقافیه با «مویتاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر