معنی موق
5 بازدید
[ مَ ] (ع مص) ارزان آمدن بیع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ارزان شدن آخریان. (از دهار) (تاج المصادر بیهقی). || مردن و هلاک گشتن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). مؤق. مؤوق. مواقة. || گول گردیدن. (منتهی الارب). مؤق. مؤوق.(ع مص) مَوق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گول گردیدن. (آنندراج). احمق شدن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). || مردن. (منتهی الارب). رجوع به مَوق شود. || (اِمص) گولی. || بیهوشی. || کندی ذهن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).(ع اِ) مورچهٔ پردار. || غبار. || کنج چشم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). گوشهٔ چشم به طرف بینی. (غیاث). دنبالهٔ چشم. || موزهٔ درشت که بر موزهٔ دیگر پوشند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).(معرب، اِ) سر موزه، معرب است. (از آنندراج) (منتهی الارب). صندل پیش بند. ج، امواق. (از مهذب الاسماء). معرب موزه یا موکه، گالش. گتر. (یادداشت مرحوم دهخدا). ج، امواق. (دهار) (آنندراج). معرب موزهٔ فارسی است مانند موزج. (از المعرب جوالیقی ص ۳۱۱).
کلمات همقافیه با «موق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر