معنی مودع
5 بازدید
[ مَ دَ ] (ع اِمص) تن آسایی و فراخی زندگانی و عیش. (ناظم الاطباء).[ دَ ] (ع ص) اسب آساینده و آسایش جوی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || پدرود کرده شده. (آنندراج) (غیاث). مودعه.[ دِ ] (ع ص) پدرودکننده. (آنندراج). پدرودکننده یعنی رخصت کننده. (غیاث).[ مُ وَدْ دَ ] (ع ص) تودیع شده. امانت گذاشته شده. سپرده شده : آنچه او بیان می کند مفصل تر و کامل تر از آن است که در خزانهٔ حفظ ما مودع است. (تاریخ بیهق ص ۱۱). || موضوع. موضوعه. مودعه . (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «مودع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دع» برای سرودن شعر