معنی موخف
6 بازدید
[ خِ ] (ع ص، اِ) گول بدان جهت که پلیدی خود را می زند چنانکه خطمی زده می شود. (منتهی الارب). گول و احمق. (ناظم الاطباء). || یک نوع طعامی که کشک را ساییده و در آب شورانیده و روغن بر آن ریخته خورند. کال جوش. (ناظم الاطباء). طعامی است که پینو را ساییده در آب شورانیده روغن یا چربش تنک بر آن ریزند. || خرما که در مسکه انداخته خورند. (منتهی الارب) (آنندراج). خرمای در مسکه انداخته. (ناظم الاطباء). || آب گل آلوده. || بافندهٔ چادر خز و یا صوف. || گلیم چهارگوشهٔ ستبر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || پزندهٔ نان. نانوا. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «موخف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خف» برای سرودن شعر