معنی موحش
6 بازدید
[ حِ ] (ع ص) پژمان و اندوهگین کننده. نعت فاعلی از ایحاش. هرآنچه سبب شود اندوه و ملالت را. (ناظم الاطباء). اندوهگین کننده. (غیاث) (آنندراج). || مخوف و هولناک و ترسناک. وحشت انگیز. (ناظم الاطباء). ترس آور. هراس انگیز. وحشتناک. خوفناک. هول انگیز. هول. (از یادداشت مؤلف). || زشت. ناپسند: او از سر دالت و انبساط به جواب موحش قیام می نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۹). حیا و کرم او تا حدی بود که در مدت عمر یک کلمهٔ موحش کس از وی نشنیده بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۱). || ویرانه و خالی از سکنه. || بینوا و بی توشه. || گرسنه. || از گرسنگی مرده. (ناظم الاطباء). || آن که زمین یا شهری را بی نبات و بی مردم می یابد. || آن که شهری را خالی از سکنه و ویران می یابد. (ناظم الاطباء). رجوع به ایحاش شود.[ مُ وَحْ حِ ] (ع ص) نعت فاعلی از توحیش. آنکه سلاح و جامه از خود اندازد. || ویران کننده. (ناظم الاطباء). رجوع به توحیش شود. || رماننده و رمیدگی دهنده. (غیاث) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «موحش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حش» برای سرودن شعر