معنی موبمو
6 بازدید
[ بِ ] (ق مرکب) بیشمار و بی حساب و در کمال دقت. (ناظم الاطباء). || جزء به جزء. به تمام جزئیات. با تمام جزئیات. (یادداشت مؤلف): رو توکل کن تو با کسب ای عمو! جهد می کن کسب می کن موبمو.مولوی. چون شنوای است خدا موبمو هرچه نیرزد به شنیدن مگو. - موبمو شرح دادن؛ با تمام جزئیات شرح دادن و بازگو کردن. (یادداشت مؤلف): گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو شرح دهم غم ترا، نکته به نکته موبمو. قرةالعین. || ذره ذره. کم کم. اندک اندک : موبمو و ذره ذره مکر نفس می شناسیدند چون گل از کرفس.مولوی.
کلمات همقافیه با «موبمو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مو» برای سرودن شعر