معنی موالی

معنی موالی

6 بازدید
[ مُ ] (ع ص، اِ) یار. یاور. دستگیر. ج، موالون. (ناظم الاطباء): چو چرخ گردان بر تارک معادی گرد چو مهر تابان بر طلعت موالی تاب. مسعودسعد. چو خورشید درخشانم ز نور و نار با بهره موالی را همه نورم معادی را همه نارم. سوزنی. عیش تو خوش و ناخوش از او عیش معادی کار تو نکو و ز تو نکو کار موالی.سوزنی. بخت موالی تو سوی ارتفاع بخت مخالف تو سوی انحدار.فرخی. وی را به تو دهم به زنی به گواهی دو کس از موالیان ما. خادمی را گفت که چند کس را از موالیان ما حاضر کن . (تاریخ برامکه).
[ مَ ] (ع اِ) جِ مولی. (ناظم الاطباء) (آنندراج). و رجوع به مولی شود. || اقربا و نزدیکان مانند پسرعمو و جز آن. (یادداشت مؤلف): {/B وَ إِنِّی خِفْتُ اَلْمَوََالِیَ مِنْ وَرََائِی وَ کََانَتِ اِمْرَأَتِی عََاقِراً فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا. ۱-۱۵۱۹:۵/}(قرآن ۱۹/۵). || جِ مولاة. (متن اللغة) (یادداشت مؤلف). رجوع به مولاة شود. || یاران و دوستان. (ناظم الاطباء). یاران و خداوندان. و آن جمع مولاست. (غیاث). خداوندان. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف). رؤسا. بزرگان. صاحبان. (یادداشت لغت نامه). || آزادشدگان. (یادداشت مؤلف). غلامان. بندگان : به وقت آن که صلتها دهی موالی را ز یک دو صلت این خسروانت آید ننگ. فرخی. یکی از موالی عبداللََّه چون دید بانگ کرد که امیرالمؤمنین را بکشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۹). این حکم خدای است رفته بر ما او بار خدای است و ما موالی.ناصرخسرو. امیراسماعیل با موالی و ممالیک خویش و اصحاب و اتباع پدر مقابل آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۹۳). بعضی بر خانهٔ موالی خویش خروج کردند و به معاندان آن دولت التجا ساختند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰). - موالی نواز؛ بنده نواز. غلام نواز. زیردست نواز. که زیردستان و غلامان خویش بنوازد: مهتر چنین باید موالی نواز مهتر چنین باید معادی شکن.فرخی.
[ مَ ] (اِخ) اصفهانی میرزا ابوالحسن، از گویندگان قرن دوازدهم هجری بود. وی به گجرات سفر کرد و در حیدرآباد در خدمت نواب نظام الملک آصف جاه به جاه و مقام رسید. موالی از حیدرآباد به دهی و از آنجا به لکهنو عزیمت کرد و در آنجا در هفتادسالگی درگذشت. بیت زیر از اوست: نشأه از میخانهٔ طبع متین تا برده ام چون نصیری عشق مولی شد موالی کار من. (از فرهنگ سخنوران) (از قاموس الاعلام ترکی).
[ مَ ] (اِخ) ترکمان و از معاصران صادقی کتابدار است. وی نویسد: چون جاه طلب بود از خدمت پست به ملازمت بلند پایه رسید و طرف اعتماد سلطان حمزه میرزا گشت. شعر را ترکانه می گفت و اشعار فارسی و ترکی از وی باقی است. (از مجمع الخواص ص ۱۳۰). و رجوع به فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.
[ مَ ] (اِخ) تونی. اصلش از قصبهٔ تون است. کسب اکثر کمالات کرده. شاعر خوش سلیقه است. در سنهٔ ۱۲۵۷ هـ . ق.وفات یافته. از اوست: به سویم یک نظر ناکرده دامن برکشید از من نمی دانم چه بد کردم نمی گوید چه دید از من. * * زاهد ز غم زمانه محزون و فگار ما از غم یار این چنین زار و نزار شک نیست که هر دو را کشد آخر کار او را غم روزگار و ما را غم یار. (از آتشکدهٔ آذر چ بمبئی ص ۶۸). و رجوع به فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.
[ مَ ] (اِخ) خراسان خان از شاعران قرن دهم و اصلش از لار است و سیاحت بسیاری کرده. بیت زیراز اوست: دگر ای دل منه از کوی آن دلبر قدم بیرون که باشد کشتنی صیدی که آید از حرم بیرون. (از قاموس الاعلام ترکی) (از فرهنگ سخنوران).
[ مَ ] (اِخ) کشمیری، مرتضی قلیخان، از شعرای قرن دوازدهم و از ستایشگران پادشاهان تیموری هند بود. بیت زیر مقطع یکی از اشعار اوست: تا موالی شد مرید علوی صاحب سخن نغمه اش رشک نوای عندلیب آمل است. (از قاموس الاعلام ترکی) (از فرهنگ سخنوران).

کلمات هم‌قافیه با «موالی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید