معنی موازنه
5 بازدید
[ مُ زَ نَ / زِ نِ ] (از ع، اِ ص) موازنة. رجوع به موازنة شود. || سنجیدگی میان دو چیز و آن دو را با هم برابر کردن. کشیدن و سنجیدن با دیگری. (یادداشت مؤلف). مقایسه. سنجش. تیک کردن : با یک نفر نویسنده که از سرکار مواجب دارد [ اخراجات را ] مقابله و موازنه و خاطر جمع نموده خط گذاشته به مهر ناظر دهد. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ۳۴). || همسنگی. توازن. برابری با دیگری در وزن یا نیرو. (از یادداشت مؤلف): کدام خدمت در موازنهٔ آن کرامت آید. (کلیله و دمنه). هیچ چیز در موازنهٔ آن نیاید. (کلیله و دمنه). با آتشت موازنه وز خاکت ارتفاع با اخترت مقابله با رایت اقتران. خواجوی کرمانی. || (اصطلاح سیاسی) عبارت است از حفظ منافع مشترک بین دولتهایی که به منظور حفظ استقلال خود باید از تفوق یکی بر دیگران مانع آیند. - بهم خوردن موازنه؛ از میان رفتن تساوی نیروی یکی از دو قدرت متقابل با فراهم آمدن تفوق یکی بر دیگری. - موازنهٔ قدرت؛ مساوی و برابر شدن قدرت دو دولت یا دو دسته و یا دو بلوک سیاسی. - موازنه کردن؛ با یکدیگر سنجیدن. (یادداشت مؤلف). || (در اصطلاح بدیع) صنعتی است که در آن فاصلهٔ دو کلام در وزن برابر باشد بدون رعایت قافیه، چنانکه خداوند در قرآن فرماید: {/Bوَ نَمََارِقُ مَصْفُوفَةٌ `وَ زَرََابِیُ مَبْثُوثَةٌ ۱-۶۸۸:۱۵-۱۶/}، که مصفوفة و مبثوثة در وزن برابرند بدون اینکه هم قافیه باشند. و تاء آخر را اعتباری نیست چون زاید است. (از تعریفات جرجانی). الفاظ را در وزن و حروف خواتیم متساوی داشتن ترصیع خوانند و آنچه در حروف خواتیم متفق نباشد آن را موازنه خوانند. چنانکه شاعری گفته است: به بزم و رزم تو ماند همی خزان و بهار به تیغ و کلک تو ماند همی قضا و قدر. (از المعجم ص ۲۵۱). آوردن دو جمله، دو مصراع یا دو بیت که کلمات آنها به ترتیب با هم هموزن عروضی باشند. (از یادداشت لغت نامه).
کلمات همقافیه با «موازنه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر