معنی مهمانی
10 بازدید
[ مِ ] (حامص، اِ) میهمانی. سور. ضیافت (با فعل کردن و دادن و رفتن صرف شود). مَیَزد. مهمان کردن. دعوت. مأدبة. قری. (منتهی الارب): سپه را سوی زابلستان کشید به مهمانی پوردستان کشید.فردوسی. خود از بلخ زی زابلستان کشید به مهمانی پور دستان کشید.فردوسی. چنین گفت کامروز برساز کار به مهمانی دختر شهریار.فردوسی. شرط آن است که وقت گل ساتگینی خورند که مهمانیست چهل روزه خاصه. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۶). غرهٔ ماه رجب مهمانی بود. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۶). تکلفی سخت عظیم ساختند اندر مهمانیها. (تاریخ بیهقی ص ۴۰۲). از خلیفه اندر خواست که او را گرامی کند و به خانهٔ وی رود به مهمانی. (از تاریخ برامکه). برگ مهمانی تو ساخته ام گرچه بس ساختهٔ مختصر است.خاقانی. توانگران را وقف است و نذر و مهمانی. سعدی (گلستان). - به مهمانی خواندن؛ دعوت به مهمانی کردن : خدیجه گفت پیش عم رو و او را به مهمانی خوان. (قصص الانبیاء ص ۲۱۵). - مهمانی دادن؛ مهمانی کردن. ضیافت ساختن. ترتیب میهمانی و سور دادن. - مهمانی ساختن؛ ضیافت کردن. ترتیب مهمانی دادن : سمک عیار می گوید که پیغام به مقوقر فرست که مهمانی بساز و مردمان قلعه خاص و عام مهمان کن. (سمک عیار ج ۱ ص ۲۰۰). ... وحوش و طیور را در کاس های سر خود مهمانی ساختند. (سندبادنامه ص ۱۶). - مهمانی کردن؛ مهمان کردن. ضیافت ساختن.[ مِ ] (اِخ) دهی است از دهستان سیریک بخش میناب شهرستان بندرعباس، واقع در ۱۳۰هزارگزی جنوب میناب و هشت هزارگزی خاور راه مالرو جاسک به میناب با ۳۶۰ تن سکنه. آب آن از چاه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «مهمانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر