معنی مهلکه
12 بازدید
[ مُ لِ کَ ] (ع ص) مهلکة. کشنده : بعد از آنکه هیچ امید نداشتیم و به دفعات در وقایع مهلکه افتاده بودیم و از جان ناامید گشته به همدیگر رسیدیم. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ۱۷۴).[ مَ لَ کَ / کِ ] (از ع، اِ) مهلکة. جای هلاک. موضع نابودی و تباهی. جای هلاکی : گفت... همانا که از حکمت نباشد به اختیار در چنین مهلکه نشستن. (چهارمقالهٔ عروضی ص ۱۱۵). شاهزاده را از ورطه و مهلکه بیرون آوردند. (سندبادنامه ص ۱۳۵). خلق را در مزلهٔ ضلالت و مهلکهٔ جهالت می انداخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸۹). بعد از آن گفتش که اندر مهلکه نهی لاتلقوا بایدی تهلکه .مولوی. || سبب هلاکت. (یادداشت مؤلف). سبب هلاکی.
کلمات همقافیه با «مهلکه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «که» برای سرودن شعر