معنی مهرهٔ مار
6 بازدید
[ مُ رَ / رِ یِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مهره ای است به اندازهٔ برنجی با رنگ سپید که گویند هر ماری دو عدد از آن در درون سر دارد و غربال بندان دو تای از آن را در سرکه افکنند به فاصله ای و آن دو در سرکه حرکت کنند تا به یکدیگر پیوندند و این خاصیت در هر چیز آهکی باشد چون پوست خایه. (یادداشت مؤلف). به عربی حجرالحیه گویند، و در مخزن الادویه گفته آن را اقسام است قسمی است معدنی و آن را مار مهره گویند و بعضی گفته اند در معدن زبرجد بهم میرسد و آن زبرجدی رنگ مایل به سیاهی و خاکستری است بشکل نگین مربعی از یک مثقال تا دو مثقال. دم حیوانی که در عقب سر بعضی از افاعی هست و در بعضی نیست. چون از گوشت جدا کنند نرم و بعد حجریت پیدا می کند و متفاوت است. مجعول نیز می باشد. امتحان اینکه بر جای گزیده مار بچسبد و چون شیر بر آن ریزند شیر منجمد و متغیر شود و چون جذب تمام سم کرده باشد دیگر نچسبد. (از آنندراج). حجرالثعبان. عودالحیة: اگرچه مار خوار و ناستوده است عزیز است و ستوده مهرهٔ مار.ناصرخسرو. که زهر مار شود دفع هم به مهرهٔ مار. مجیر بیلقانی. مهرهٔ مار بهر مار زده ست به کسی کز گزند رست مده.خاقانی. میداشتم چو مهرهٔ مارت ز دوستی دندان مار بر جگرم چون گذاشتی.خاقانی. نوش بخشد به مهره مار سنان مارگیرد باژدهای عنان.نظامی (هفت پیکر). خبر ده مرا تا بدانم شمار که در سلّه مار است یا مهره مار.نظامی. - امثال: مهرهٔ مار دارد؛ همه کس او را دوست گیرند. همه کس به معاشرت او گرایند. نظیر: مهرگیاه دارد. (امثال و حکم). پیش همه کس محبوب است. - || کنایه از کنیزک. (آنندراج).[ مُ رَ / رِ یِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مهره ای است به اندازهٔ برنجی با رنگ سپید که گویند هر ماری دو عدد از آن در درون سر دارد و غربال بندان دو تای از آن را در سرکه افکنند به فاصله ای و آن دو در سرکه حرکت کنند تا به یکدیگر پیوندند و این خاصیت در هر چیز آهکی باشد چون پوست خایه. (یادداشت مؤلف). به عربی حجرالحیه گویند، و در مخزن الادویه گفته آن را اقسام است قسمی است معدنی و آن را مار مهره گویند و بعضی گفته اند در معدن زبرجد بهم میرسد و آن زبرجدی رنگ مایل به سیاهی و خاکستری است بشکل نگین مربعی از یک مثقال تا دو مثقال. دم حیوانی که در عقب سر بعضی از افاعی هست و در بعضی نیست. چون از گوشت جدا کنند نرم و بعد حجریت پیدا می کند و متفاوت است. مجعول نیز می باشد. امتحان اینکه بر جای گزیده مار بچسبد و چون شیر بر آن ریزند شیر منجمد و متغیر شود و چون جذب تمام سم کرده باشد دیگر نچسبد. (از آنندراج). حجرالثعبان. عودالحیة: اگرچه مار خوار و ناستوده است عزیز است و ستوده مهرهٔ مار.ناصرخسرو. که زهر مار شود دفع هم به مهرهٔ مار. مجیر بیلقانی. مهرهٔ مار بهر مار زده ست به کسی کز گزند رست مده.خاقانی. میداشتم چو مهرهٔ مارت ز دوستی دندان مار بر جگرم چون گذاشتی.خاقانی. نوش بخشد به مهره مار سنان مارگیرد باژدهای عنان.نظامی (هفت پیکر). خبر ده مرا تا بدانم شمار که در سلّه مار است یا مهره مار.نظامی. - امثال: مهرهٔ مار دارد؛ همه کس او را دوست گیرند. همه کس به معاشرت او گرایند. نظیر: مهرگیاه دارد. (امثال و حکم). پیش همه کس محبوب است. - || کنایه از کنیزک. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «مهرهٔ مار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر