معنی مهردار
5 بازدید
[ مُ ] (نف مرکب) دارای مهر. مهردارنده. هرچه مهر داشته باشد اعم از انگشت و غیره. (از آنندراج). هرچه با آن نشان و مهر بر چیزی نهند. خاتم : بود خاتم انبیا در شمار که انگشت آخر بود مهردار. ملاعبداللََّه هاتفی (از آنندراج). || آنکه مهر پادشاه بدو سپرده شده است. کسی که در دربارهای قدیم سمت مهرداری داشته . در عهد صفویان مهردار یا وزیر مهر همیشه در مجلس شاه نزدیک وی می نشسته است. مهرداران شاه سه تن بوده اند، یکی مقرب الخاقان مهردار مهر همایون یا وزیر مهر، دیگری مهردار مهر شرف نفاذ، و این دو هریک قسمتی از نامه ها و فرمانهای شاهی را مهر میکرده و برخی از احکام را نیز به هر دو مهر می رسانده اند، سومی مهردار قشون که فقط احکام مربوط به سرداران و سپاهیان و مسائل جنگی را مهر می کرد. (از شاه عباس تألیف فلسفی ج ۲ ص ۱۱): از قراری که از سررشتهٔ مهردار سابق معلوم می شود در زمان قدیم اولاً سیصد و شصت وچهار تومان... داشته. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ۲۵). و نیز رجوع به سازمان حکومت صفویه یا تعلیقات مینورسکی بر تذکرةالملوک شود.[ مِ ] (اِخ) (مهرداد) دهی است از دهستان آتش بیک بخش سراسکند شهرستان تبریز. با ۴۲۴ تن سکنه. آب آن از چشمه و رودخانه و محصول آن غلات و حبوبات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «مهردار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر