معنی مهجة
7 بازدید
[ مُ جَ ] (ع اِ) جان و روح. (غیاث اللغات). روح. (از اقرب الموارد). جان. (السامی) (مهذب الاسماء) (آنندراج). || خون یا خون دل. (از اقرب الموارد) (آنندراج). خون میان دل. (غیاث اللغات). خون که در درون دل است. سویداء. حبةالقلب. ثمرةالقلب. (از یادداشتهای مؤلف). || خلاصهٔ هرچیز. (غیاث اللغات). خالص از هرچیزی. ازهری گفته است: بذلت له مهجتی؛ أی بذلت له نفسی و خالص ما اقدر علیه. ج، مُهَج، مُهَجات. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مهجة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جة» برای سرودن شعر