معنی منکر

معنی منکر

9 بازدید
[ مُ کَ ] (ع ص) ناروا. (دهار). بد و قبیح و ناشایسته و شگفت و امر قبیح که هر که بیند انکار کند و نامشروع به معنی ناشایسته شده. (آنندراج) (غیاث). کار زشت و شگفت. (منتهی الارب). کار زشت و شگفت و بد و قبیح و زشت و ناشایسته و ناپسند و نامشروع و هر کار که هرکس بیند انکار کند. (ناظم الاطباء): {/Bیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ أُولََئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ . ۹-۱۸۳:۱۰۴/}(قرآن ۳/۱۰۴). ای از ستیهش تو همه مردمان به مست دعویت صعب منکر و معنیت خام و سست. لبیبی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۶). گرفتم رگ او داج و فشردمش به دو چنگ بیامد عزرائل و نشست از بر من تنگ چنان منکرلفجی که برون آید از زنگ بیاوردش جانم بر زانو ز شتالنگ. حکاک (از لغت فرس اسدی ایضاً ص ۲۸۰). طبلی بود که در زیر گلیم می زدند و آواز پس از آن برآمد و منکر برآمد نه آنکه من و یا جز من بر آن واقف گشتندی بدانچه رفت در آن مجلس. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۲). چه بسیار مردم بینم که امر به معروف کنند و نهی از منکر. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۹۹). به معروف حکم کرد و از منکر بازداشتند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۲۱۴). سعبی تو و منکری، گر این کار نزدیک تو صعب نیست و منکر. ناصرخسرو. از پس عهد کیومرث کیان تا دور شاه کارداران فلک آئین منکر ساختند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۱۱۴). پردهٔ ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفهٔ روزی خواران به خطای منکر نبرد. (گلستان سعدی). ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد. (گلستان سعدی). نماند از سایر معاصی منکری که نکرد. (گلستان سعدی). یکی متفق بود بر منکری گذر کرد بر وی نکومحضری.سعدی. ترا که اینهمه بلبل نوای عشق زند چه التفات بود بر صدای منکر زاغ.سعدی. - منکر داشتن؛ زشت و قبیح و ناشایست پنداشتن : انوشیروان حکایت مزدک لعنه اللََّه و بدمذهبی او شنیده بود و آن را بغایت منکر میداشت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۶). - منکرمنظر؛ کریه منظر. که چهره اش قبیح و زشت ناشایست باشد: فرزند این دهر آمده ست این شخص منکرمنظرش چون گربه مر فرزند را میخورد خواهد مادرش. ناصرخسرو. - نهی منکر؛ بازداشتن از اعمال زشت و قبیح. بازداشتن از گناه و اعمال خلاف دین : گرت نهی منکر برآید ز دست نباید چو بی دست و پایان نشست.سعدی. همه همسایگان بدانستند نهی منکر نمی توانستند.سعدی. محتسب گر فاسقان را نهی منکر میکند گو بیا کز روی نامحرم نقاب افکنده ایم. سعدی. || شگرف. عظیم. هول انگیز. مهیب. عجیب و شگفتی آور: که داند عشق را هرگز نهایت سؤالی مشکل آوردی و منکر.فرخی. ز دو پادشه بستدی هر دو منزل به یک تاختن هفتصد پیل منکر.فرخی. تیغی بکشد منکر و میغی بنگیزد آخر ز پس اندر به هزیمت بگریزد. منوچهری. به عقل اندرو بنگر و شکر کن مر او را که صنعش بدین منکریست. ناصرخسرو. ملک او را چون عدو انکار کرد از پی او کینهٔ منکر کشید.مسعودسعد. تیغ او اندر زمانه حشمتی منکر نهاد تا از او طاغی و باغی عبرتی منکر گرفت. مسعودسعد. || زیرک. ج، مناکیر. (منتهی الارب): رجل منکر؛ مرد زیرک و صاحب رای نیکو. ج، مناکیر. (ناظم الاطباء). || ناشناخته. (منتهی الارب). ناشناخته. ضد معروف. (ناظم الاطباء). از یاد رفته. فراموش شده. مجهول : مخوان قصهٔ رستم زاولی را از این پس دگر کآن حدیثی است منکر. فرخی. در نفس من این علم عطائی است الهی معروف چو روز است نه مجهول و نه منکر. ناصرخسرو. تو نه ای ز اینجا، غریب و منکری راست گو تا تو به چه مکر اندری.مولوی. || در علم حدیث عبارت است از حدیثی که کسی که او ثقه و ضابط نباشد بدان متفرد شود. (نفایس الفنون). در اصطلاح رجال و درایه مقابل حدیث معروف. و عبارت از حدیثی است که راوی آن ثقه و معتمد نباشد و فقط یک سند داشته باشد و مخالف روایت جماعت دیگر باشد.
[ مُ کَ ] (ع مص) نُکُر. نُکر. نکراء. (منتهی الارب). نُکُر. (ترجمان القرآن). رجوع به همین کلمات شود.
[ مُ کِ ] (ع ص) انکارکننده و ناشناسنده. (آنندراج) (غیاث). آنکه انکار می کند و رد می نماید و قبول نمی کند و پسند نمی نماید و آنکه جهالت دارد و نمی داند. (ناظم الاطباء). جاحد. (یادداشت مرحوم دهخدا): پس در آن میان مرا گفت پوشیده، که منکر نیستم بزرگی و تقدیم خواجه عمید بونصر را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۴۲). اگر تو مر این قول را منکری چنان دان که ما مر ترا منکریم. ناصرخسرو. کجا شدند صنادید و سرکشان قریش ز منکران که مر ایشان بدند بس منکر. ناصرخسرو. در قصص آمده است که یکی از منکران نبوت این آیت بشنود... (کلیله و دمنه). منکر آیینه باشد چشم کور دشمن آیینه باشد روی زرد. عمادی شهریاری. منکر بغداد چون شوی که ز قدر است ریگ بن دجله سربهای صفاهان.خاقانی. مباش منکر من کاین سبای جهل ترا خرابی از خرد جبرئیل سان من است. خاقانی. مقراضهٔ بندگان چو مقراض اوداج بریده منکران را.خاقانی. منکران توحید و تمجید باریتعالی را به برهان قاطع شمشیر مسخر گردانند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۴۸). عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود، بی خبر از درد ایشان. (گلستان سعدی). تا عذر زلیخا بنهد منکر عشاق یوسف صفت از چهره برانداز نقابی.سعدی. - منکر شدن؛ انکار کردن. ناشناختن : منکر شد که قاید چیزی بدو نداده است. خانه و کاغذهای وی نگاه کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۸). اگر دهر منکر شود فضل او را شود دشمن دهر لیل و نهارش.ناصرخسرو. آنکه تا هر کش منکر شدی از خلق جهان جز که شمشیر نبودی به گه حرب گواش. ناصرخسرو. اگر منکر شوم دعویش را بر کفر و جهل من گواهی یکسره بدهند جهال خراسانش. ناصرخسرو. خلق بر آن عالم منکر شدی سست شدی بر دلشان بند دین.ناصرخسرو. چرا شد منکر صانع نگویی کسی کو کالبد را عقل و جان دید. مسعودسعد. گفت مرا دستوری فرماید تا در پیش او روم و از این حال معلوم کنم تا چه گوید مقر آید یا منکر شود. (تاریخ بخارای نرشخی). صاحب غرضند روس و خزران منکر شده صاحب افسران را.خاقانی. همه بر آن منکر شدند و اتفاق کردند که شهادت صخور همه افک و زور است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۵۳). اهل نسا بر رأی او در مخالفت دولت سلطان و متابعت معارض ملک منکر شدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۲۲۹). حالت دیگر بود کآن نادرست تو مشو منکر که حق بس قادر است. مولوی. - منکر گردیدن؛ انکار کردن : باطلی گر حق کنم عالم مرا گردد مقر ور حقی باطل کنم منکر نگردد کس مرا. (از کلیله). - منکرناک؛ انکارآلوده. انکارانگیز. سرباززننده. ناپذیرا: جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود ادراک منکرناک او.مولوی. || آنکه بیزاری می جوید و نفرت دارد و آنکه اعتماد بر کسی نمی کند و قول و اقرار وی را معتبر نمی شمارد. || ناسپاس و بی وفا. (ناظم الاطباء). || در فقه، آنکه ادعای مدعی را تکذیب میکند. (یادداشت مرحوم دهخدا). در فقه گاهی از مدعی علیه تعبیر به «منکر» و «متعدی علیه» میکنند. (فرهنگ حقوقی جعفری).
[ مُ کَ ] (اِخ) فرشته ای در گور که سؤال کند. (مهذب الأسماء). نام فرشته ای که در گور سؤال کند. (غیاث) (آنندراج). نام یکی از دو ملک که در قبر نزد مرده آیند. نام یکی از دو ملک که در گور از دین و اعمال مرده پرسند و نام دیگری نکیر باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). منکر و نکیر، نام دو فرشتهٔ پرسنده در گور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): مال خدایگان بستاند به عنف و کره از دست منکرانی چون منکر و نکیر.فرخی. از خویشتن بپرس و در این گور خویش تو جان و خرد بس است ترا منکر و نکیر. ناصرخسرو. با تو در گور تست نفس و خرد منکر منکر و نکیر مباش.سنائی. سؤال منکر را پاسخ آنچنان دادم که خرد شد ز دبوسش ز پای تا تارم. سوزنی.
[ مُ نَ کْ کَ ] (ع ص) خلاف معروف. (المنجد) (مهذب الأسماء). غیرمعین و غیرمحقق. (ناظم الاطباء). رجوع به تنکیر شود.

کلمات هم‌قافیه با «منکر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «کر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید