معنی منهوک
7 بازدید
[ مُ هَ وِ ] (ع ص) بی باکانه به چیزی درافتنده و سرگردان. (آنندراج). سرگشته شده و بی باکانه در چیزی درافتاده. (ناظم الاطباء).[ مَ ] (ع ص) بیمار گران لاغر و نزار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بیمار گران و لاغر و نزار. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح عروض) از رجز آنچه دو ثلث رفته و یک ثلث باقیمانده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). المنهوک من الرجز؛ آنچه از رجز که دو ثلث آن رفته و یک ثلث باقی مانده باشد. (ناظم الاطباء). در اشعار عرب روا باشد که چهار دانگ از اجزای بحری کم کنند چنانکه از رجز و منسرح که در اصل دائرهٔ عرب مسدس اند و باشد که بر دو جزو از هر یک شعر گویند و آن را منهوک خوانند به سبب ثلث اجزاء و ضعف آن و در لغت عرب گویند: نهکته الحمی؛ یعنی تب او را ضعیف و نزار کرد. (از المعجم فی معاییر اشعارالعجم ص ۴۹).
کلمات همقافیه با «منهوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر