معنی منقلع
4 بازدید
[ مُ قَ لِ ] (ع ص) برکنده شونده. (غیاث) (آنندراج). از بن برکنده شده. (ناظم الاطباء). برکنده. رجوع به انقلاع شود. - منقلع شدن؛ برکنده شدن. از بن برکنده شدن : عروق منازعات و مخالفات از وی منتزع و منقلع شود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۵۷). - منقلع گردیدن (گشتن)؛ منقلع شدن. از ریشه برانداخته شدن : بسیار خاندان قدیم را واسطهٔ او شد که منقلع گشت. (جهانگشای جوینی). و هرگاه... عروق تشبثات و تعلقات او به دل منتزع و منقلع گردد... مستحق حظوظ و مستوجب رفق و مدارات شود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۵۷). چه نفس را مادام تا به کمال تزکیه نرسیده باشد و اصول صفات وی منقلع نگشته در اظهار کلام حسن حظی... تمام بود. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۶۷).
کلمات همقافیه با «منقلع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لع» برای سرودن شعر