معنی منقل
5 بازدید
[ مَ قَ ] (ع اِ) راه در کوه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). || پای افزار. (مهذب الأسماء). موزه و نعل کهنهٔ درپی کرده. (منتهی الارب). موزه و کفش کهنهٔ درپی کرده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). || راه کوتاه. (از اقرب الموارد). || کانون آتش و این مولده است. (از محیطالمحیط). آتشدان. مجمر و کولخ و تفکده. (ناظم الاطباء). انگشت دان که آن را مجمر نیز گویند، در کشف به ضم اول و سوم. (غیاث) (آنندراج). آتشدان فلزین از قبیل آهن یا برنج و غیره. (یادداشت مرحوم دهخدا): تا در زمانه چون مه کانون کشد سپاه در تابخانه موسم کانون و منقل است. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۱۰۳). گلبنی برروید اکنون در میان خانه ها بیخ او در منقل و کانون و شاخ اندر اثیر. امیر معزی (ایضاً ص ۲۱۹). اثیر است و اخضر به بزم تو امشب یکی تف منقل دگر موج ساغر.خاقانی. زآن مربع نهند منقل را تا مثلث در آذر اندازند.خاقانی. منقل برآر چون دل عاشق که حجره را رنگ سرشک عاشق شیدا برافکند.خاقانی. مجلس دو آتش داده بر این از حجر وآن از شجر این کرده منقل را مقر آن جام را جا داشته. خاقانی. نبیذ خوشگوار و عشرت خوش نهاده منقل زرین پرآتش.نظامی. سینهٔ پرآتش مرا چون منقل است کشت کامل گشت و وقت منجل است. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۴۱۳). اوان منقل آتش گذشت و خانهٔ گرم زمان برکهٔ آب است و صفحهٔ ایوان.سعدی. چو آتش درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش میفروز.سعدی. - قُبُل منقل؛ لوازم. اثاثه. افزار و آلات. گویا اصلاً قسمتی از لوازم و اثاثه و زین و برگ الاغ است. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده): یابویی که علاوه بر من، قبل منقل و آبداری و خرت و پرت من هم در ترک بندیش بود. (ترجمهٔ حاجی بابای اصفهانی چ تهران ص ۱۲). - امثال: ای فلک! به همه منقل دادی به ما کلک . عامه در موقع غبطه یا رشک به مزاح بدین جمله از ناسازگاری بخت شکایت کنند. (امثال و حکم ج ۱ ص ۳۲۸).[ مِ قَ ] (ع ص) اسب سریع زودزود بردارنده قوائم را. مِنقال. ج، مَناقِل. (منتهی الارب) (آنندراج). اسبی که در رفتار زود به زود دست و پا را بردارد. ج، مناقل. (ناظم الاطباء). اسبی که دست و پا را تند بردارد. مُناقِل. (از اقرب الموارد). || (اِ) ابزاری که بدان آتش و یا هر چیزی را نقل دهند. (ناظم الاطباء). زنبر. (مهذب الأسماء).[ مُ نَ قْ قَ ] (از ع، اِ) صورت برساخته ای است از مَنقَل. سنجر کاشی در بیت زیر منقل را به ضرورت چنین آورده است : گه در درون شعله و گه شعله در درون سنجر گهی سمندر و گاهی منقلم. رجوع به مصطلاحات الشعرا ذیل «اصحاب منقل» و نیز رجوع به آنندراج و بهار عجم ذیل منقل شود.[ مُ قِ / قَ ] (ع ص) درپی کننده نعل و موزه را. (منتهی الارب) (آنندراج). درپی کنندهٔ کفش و موزه. (از ناظم الاطباء). || رونده از چراگاهی به چراگاه دیگر. (ناظم الاطباء).[ مُ قَ ] (ع ص) کفش نیک ساخته. || گوسپندی که از علف زاری به علف زاری رود. || بیان کرده شده و تقریرشده. (ناظم الاطباء).[ مَ قَ ] (اِخ) قریه ای است دوفرسنگی بیشتر میانهٔ جنوب و مشرق خورموج. (فارسنامهٔ ناصری). دهی از دهستان حومهٔ بخش خورموج شهرستان بوشهر است که ۱۷۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «منقل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قل» برای سرودن شعر