معنی منقشع
6 بازدید
[ مُ قَ شِ ] (ع ص) ابر گشاده و پراکنده. (آنندراج). ابر پراکنده شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). - منقشع شدن؛ از هم شکافتن. از هم پاشیدن : عارض آن عارضه منقشع شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۸۵). - منقشع گردیدن؛ پراکنده شدن. متلاشی شدن : گاه گاه منفرج و منقشع می گردد و به طریق وجد دل از لمعان آن نور ذوق می یابد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۷۵). || اندوه برطرف شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «منقشع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شع» برای سرودن شعر