معنی منقبض
7 بازدید
[ مُ قَ بِ ] (ع ص) درکشیده و ترنجیده شده. || فراهم آمده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). درهم فشرده. باهم آمده. مقابل منبسط. (یادداشت مرحوم دهخدا): اطراف چنان فراهم و منقبض که گویی در صره ای بستستی. (کلیله و دمنه). || گرفته شده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گرفته شونده. (غیاث) (آنندراج). || روی درهم کشیده و ترشروی. (ناظم الاطباء). گرفته خاطر. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منقبض شدن؛ گرفتگی پیدا کردن. آژنگ گرفتن. روی درهم کشیدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منقبض گردیدن؛ روی درهم کشیدن. مکدر شدن. دلگیر شدن : منقبض گردند بعضی زین قصص زآنکه هر مرغی جدا دارد قفص. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۲۴۸). || تنگ بسته شونده. (غیاث) (آنندراج). تنگ بسته شده. (ناظم الاطباء). || ستبر و غلیظ: آب چشمت شور کرد و آب گوشت تلخ و خوار آب بینی منقبض وآب دهانت نوش بار. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۱۴۱).
کلمات همقافیه با «منقبض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بض» برای سرودن شعر