معنی منفصم
6 بازدید
[ مُ فَ صِ ] (ع ص) شکسته شونده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گسسته و بریده شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). منقطع. رجوع به انفصام شود. - منفصم کردن؛ بریدن. گسستن. پاره کردن : نطاق نهضتش... از محاربت منفصم کند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۹۰). - منفصم گردیدن؛ بریده شدن. گسیخته شدن. گسسته شدن. بازشدن : حد مملکت منثلم گردید و عقد فضل منفصم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۴۳).
کلمات همقافیه با «منفصم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صم» برای سرودن شعر