معنی منفذ
6 بازدید
[ مَ فَ / فِ ] (ع اِ) جای درگذشتن و جای جاری شدن و از این معنی راه مراد است. (غیاث) (آنندراج). موضع نفوذ و درگذشتن چیزی و راه و معبر و سوراخ و مخرج. (ناظم الاطباء). موضع نفوذ چیزی. ج، منافذ. (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). جای نفوذ کردن. رخنه. شکاف. ثقبه. روزن. روزنه. گذرگاه. (یادداشت مرحوم دهخدا): سوراخ چشم و دهان که منفذ طعام است صورت کند. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۷۹۲). این گذرها را به تازی ثقبه گویند و منفذ نیز گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). راهی که دانست بر بام رفت و از منفذی نگاه کرد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۲۶). سوراخ دیوار را منفذ بگرفت. (مرزبان نامه ایضاً ص ۲۹). اگر به سوراخ روم منفذ بگیرد. (مرزبان نامه ایضاً ص ۲۳۲). از گوش سر ندای ازل استماع کن نز گوش سر که منفذ او بر صواعق است. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۲۸۹). تیری که چون ز منفذ سفلی گشاد یافت در سنگ خاره قوت زخمش نشان کند. کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ۴۳۴). پاره ای از ریش فرعون است در دست کلیم منفذی از دود دوزخ کرده بردارالسلام. کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ۳۱۷). به زخم سنگ سوراخ سوزن را منفذ جمل می ساختند. (جهانگشای جوینی). منفذی یابد در آن بحر عسل آفتی را نبود اندر وی عمل. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۲۷۱). منفذی داری به بحر ای آبگیر ننگ دار از آب جستن از غدیر.مولوی. گفت منفذ نیست از گردونتان جز به سلطان و به وحی آسمان.مولوی. منفذش نی از قفص سوی علا در قفسها می رود از جا به جا. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۴۱۹). کوه را غرقه کند یک زخم نم منفذی گر باز باشد سوی یم.مولوی. طایفهٔ دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته. (گلستان سعدی).[ مُ نَ فْ فِ ] (ع ص) (در طب قدیم) هر چیز که تأثیر دوا یا غذایی را تسریع کند. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مُ فِ ] (ع ص) آنکه می گذراند و آنکه داخل می کند و درمی آید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). رجوع به انفاذ شود.
کلمات همقافیه با «منفذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فذ» برای سرودن شعر