معنی منغمر
10 بازدید
[ مُ غَ مِ ] (ع ص) فرورونده؛ یعنی غریق. (آنندراج). فرورفته در آب و غوطه ور. (ناظم الاطباء). منغمس. (یادداشت مرحوم دهخدا): رنگ سیاه مناسب حال کسی است که در ظلمات نفس منغمر و منغمس بود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۵۱). - منغمر در شهوات؛ غرق در شهوات. غوطه ور در شهوات. (از یادداشت مرحوم دهخدا). || دارای آب فراوان. پرآب : کرده به ماء منهمر ویران غدیر منغمر الا به امر قد قدر نتوان چنان کردن عمل. لامعی.
کلمات همقافیه با «منغمر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مر» برای سرودن شعر