معنی منعم

معنی منعم

4 بازدید
[ مُ عِ ] (ع ص) مالدار و نعمت دهنده. (آنندراج). آنکه احسان و نیکویی می کند و نعمت دهنده و کریم و نیکوکار و جوانمرد و سخی و باهمت. (ناظم الاطباء). صاحب نعمت. (از اقرب الموارد): وین عید همایون به تو بر، فرخ و میمون تو منعم و آن کس که تو خواهی به تو منعم. عنصری (دیوان چ یحیی قریب ص ۱۳۷). کدام منعم کو مر ترا به طاعت نیست کدام مفلس کو مر ترا به فرمان نیست. قطران (دیوان چ محمد نخجوانی ص ۴۸). دو فریضه پیدا کرد از بهر منعمان و بندگان خاص. (قابوس نامه چ نفیسی ص ۱۳). مردی سخت منعم بود. (قابوس نامه ایضاً ص ۱۴). گر راست گفت آنکه ترا این امید کرد درویش تشنه ماند و تو رستی که منعمی. ناصرخسرو. نعمت منعم چراست دریادریا محنت مفلس چراست کشتی کشتی.ناصرخسرو. منعمامکرما خداوندا شاکرند از تو خلق و تو مشکور. ابوالفرج رونی (دیوان چ پروفسور چایکین ص ۵۹). گردد از مال تو امل منعم خواهد از تیغ تو اجل زنهار. ابوالفرج رونی (دیوان چ پروفسور چایکین ص ۵۱). مانا جناب بستی با منعمان دهر زین روی باشد از همگان اجتناب تو. مسعودسعد. تویی مفضل ملت ایزدی تویی منعم دولت پادشا. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۳۲). تقدیر آسمانی شیر شرزه... را گرفتار سلسله گرداند... و توانگر منعم را درویش. (کلیله و دمنه). کفر باشد از طمع پیش در هر منعمی قامت آزادگی چون حلقه بر در داشتن. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۲۵۲). یکی عالم یکی جاهل یکی ظالم یکی عاجز یکی منعم یکی مفلس یکی شادان یکی محزون. سنائی (ایضاً ص ۲۸۴). شکر بنده کیمیای انعام خداوندگار منعم است. (چهارمقاله چ معین ص ۳). جوان بود و منعم و متنعم. (چهارمقاله ایضاً ص ۱۰۹). چه قادر، قادر مکرم چه قاهر، قاهر منعم چه صفدر، صفدر گیتی چه سرور، سرور لشکر. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۱۴۰). منعمی بر پیر دهقانی گذشت اندر دهی نان جو می خورد و پیشش پاره ای بز موی و دوک. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۶۶۹). حرز مطلق رکن دین اقضی القضات شرق و غرب آنکه دهرش منعم و ایام مفضل یافته. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۳۲۱). آنی که جهان را تو شدی منعم و مخدوم هم قمع ستمکاری و هم نصرت مظلوم. جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ۳۷۱). منعما پیش کیقباد دوم از من این یک سخن به راز فرست.خاقانی. شکم منعمان چون طبل تهی شد و از نان نشان نماند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۲۶). کس از دریای فضلش نیست محروم ز درویش خزر تا منعم روم.نظامی. دانای سخن چنین کند یاد کز جملهٔ منعمان بغداد.نظامی. ترا قصد جان خداوندگار مشفق و مخدوم منعم می باید اندیشید. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۵۵). پس نه بخت را ملامت کند و نه از گردش روزگار شکایت نماید و نه بر چنین متمولان و منعمان حسد برد. (اخلاق ناصری). سلاطین اظهار صداقت از آن روی کنند که خود را متفضل و منعم شمرند. (اخلاق ناصری). مرا واجب بود از جان دعای دولتت گفتن به شکر منعم اولیتر زبان کاندر دهان گردد. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۶۷). ای منعمی که با کف گوهرفشان تو محتاج بحر و ابر گهربار نیستم. کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ۱۹۷). تویی آن منعمی که از کرمت شرمسار است کان و دریا نیز. کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ۲۹۸). بسا مفلس بینوا سیر شد بسا کار منعم زبر زیر شد.سعدی. منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست هرجا که رفت خیمه زد و بارگاه ساخت. سعدی. قسمت خود میخورند منعم و درویش روزی خود می خورند پشه و عنقا.سعدی. منعم که نظر به حال درویش کند چندانکه کرم کند طمع بیش کند.سعدی. در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی. حافظ. - منعم شدن؛ توانگر شدن. صاحب مال و نعمت شدن : نتوان به قیل و قال ز ارباب حال شد منعم نمی شود کسی از گفتگوی گنج.صائب. || آنکه بنده آزاد می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آنکه عبد خود را تبرعاً آزاد می کند. || از صفات خدای تعالی. (از یادداشت مرحوم دهخدا): در نعمت خدای منعم را بیند. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۷۷۰). قدیم حال گردانی رحیم و راحم و ارحم بصیر و مفضل و منعم خدای دین و دنیایی. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳۱۲). از منعم و منتقم بدانچه بینی راضی باشی. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۷۸). به مطالعهٔ منعم از ملاحظهٔ نعمت او مشغول شوند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۳۱). بعد از مشاهدهٔ مسبب که منعم مطلق است. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۳۴۹). - منعم برکمال؛ خدای تعالی : منعم برکمال و مکرم بی زوال او را عمّی به ارزانی داشته است. (چهار مقاله چ معین ص ۴ و ۵). - منعم حقیقی؛ خداوند تبارک و تعالی. (ناظم الاطباء).
[ مُ عَ ] (ع ص) احسان کرده شده و نیکویی کرده شده. (ناظم الاطباء): وین عید همایون به تو بر فرخ و میمون تو منعم و آن کس که تو خواهی به تو منعم. عنصری (دیوان چ یحیی قریب ص ۱۳۷). ایزد عز ذکره ما را و همهٔ مسلمانان را در عصمت خویش نگاه داراد... تا به شکر نعمتهای وی و بندگان وی که منعمان باشند رسیده آید. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۵۳). - منعم علیه؛ پذیرفتهٔ احسان و نیکویی. (ناظم الاطباء). || کثیرالمال. || نیکوحال. (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط).
[ مَ عَ ] (ع مص) نِعمَة. دارای رفاهیت و آسایش گردیدن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به نعمة شود.
[ مُ نَ عْ عَ ] (ع ص) سخن نرم. (منتهی الارب) (آنندراج): کلام منعم؛ سخن نرم. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || در نعمت. مرفه. آسوده خاطر: کافهٔ خلایق... در ضل عواطف این دولت از سموم ستم... و انیاب نوایب روزگار مرفه و منعم اند. (سندبادنامه ص ۱۱۷).
[ مِ عَ / مُ عُ ] (ع اِ) جاروب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «منعم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «عم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید