معنی منع

معنی منع

7 بازدید
[ مَ ] (ع مص) بازداشتن از کاری. (تاج المصادر بیهقی). بازداشتن. (المصادر زوزنی). بازداشتن کسی را از کاری و چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). بازداشت و دورکردگی و دفع و رد و تعرض و ممانعت و نهی و نفی و انکار و مخالفت و مزاحمت. (ناظم الاطباء). جلوگیری. بازداشت. ردع. کف. حظر. حِجب. ثَبر. صَدّ. (یادداشت مرحوم دهخدا): معنی بخل از روی شرع منع واجب است از مال و به عرف و عادت منع فضل مال از محتاج. (کشف الاسرار ج ۲ ص ۵۰۲). گر قیامت را به صورت دید خواهی شو ببین حشرونشر و دفع ومنع و گیرودار و عفوومن. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۲۷۳). رد و منعت حکم گردون را حنا بر کف نهد در هر آن عزمی که تو نوک قلم کردی خضاب. انوری (دیوان چ مدرص رضوی ص ۲۴). هرکجا منع تو بگشاد در چون و چرا بر در خانهٔ تقدیر توان زد مسمار. انوری (ایضاً ص ۱۵۶). مراد از نصرت ظالم، منع اوست از ظلم. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۱۳). اگر خصمی قصد او پیوستی از چند منزل لشکر ایشان را بدیدی و دفع و منع ایشان را مستعد و وشکرده شدی. (جهانگشای جوینی). آنچه فرمودی از زجر و منع اگرچه تربیت است طایفه ای بر بخل حمل کنند. (گلستان سعدی). هرگاه... از جانب دل منعی و زجری نیابد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۶۱). از منع آن خللی دینی یا دنیاوی تولد نکند. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۷۱). منع آن سبب خلل مزاج و نقصان عبادات. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۷۱). آنچه گویی نه بر آن منع بود غیر ترا و آنچه سازی نه بر آن چون و چرا می آید. ابن یمین. عقلم گوید دلا مگر نشنیدی منع چو بیند حریصتر شود انسان .قاآنی. منع بتان عشق فزونتر کند ناز دل خون شده خون تر کند.ایرج میرزا. - قرار منع تعقیب؛ قراری مبنی بر ممانعت از تعقیب متهم که بازپرس پس از غور و دقت و مشاهدهٔ عدم کفایت دلایل ثبوت جرم صادر می کند. رجوع به قرار شود. - منع تعقیب (اصطلاح حقوقی)؛ ممانعت بازپرس از تعقیب متهم. رجوع به ترکیب قرار منع تعقیب شود. - منع صرف؛ ممنوع بودن از صرف و مراد این است که کلماتی تنوین و جر نپذیرند. اهل زبان به حکم استقرا دریافته اند که هرگاه دو سبب از اسباب خاصی که نه سبب اند در اسمی باشد یا یک سبب که جانشین دو سبب شود، آن اسم غیرمنصرف می شود و اسباب منع صرف عبارتند از: عدل، وصف، تأنیث به تا، معرفت یا علمیت، جمع، ترکیب، وزن الفعل، الف و نون زائدتان، عجمه. (فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی). - منع فرمودن؛ بازداشتن. جلوگیری کردن. منع کردن : و منعی نیکو بی تنگخویی می فرمای. (کلیله و دمنه). از جهت مشکلی این مسئله شریعت از خوض در آن منع فرموده است. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۵). اگر بیند که میل به رنگی مخصوص یا هیأتی مخصوص دارد او را از آن منع فرماید. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۵۲). رسول (ص) منع فرمود و دلوی آب خواست و بفرمود تا آن موضع را بشستند. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۵۶). روزی جنید او را از آن منع فرمود. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۹۸). رجوع به ترکیب بعد شود. - منع کردن؛ بازداشتن. (ناظم الاطباء). جلوگیری کردن. ممانعت کردن. قدغن کردن : از هر دو طرف منع و زجر کرد. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۴۳۱). سگی بر در سرای وی را منع کند. (کیمیای سعادت ایضاً ص ۷۳۵). از این سبب شرع منع کرد از این فکرت، و سلف منع کرده اند از کلام. (کیمیای سعادت ایضاً ص ۷۸۴). پس حراس آسمان و گوشوانان او را منع کردند. (کشف الاسرار ج ۱ ص ۲۹۶). سیدالمرسلین محمدبن عبداللََّه (ص) را از شعر منع کرده اند و این در بر وی بسته. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۱۹). مرا منع نکردی به سر چاه او رفتمی. (لباب الالباب ایضاً ص ۷۵). آمد شد کفره از بلاد اسلام منع کرد. (المعجم چ دانشگاه ص ۳۶۶). از مواظبت بر وظیفهٔ معتاد و طلب زیادت منع نکند. (اخلاق ناصری). از خواب بسیار منع کنند. (اخلاق ناصری). تا اگر... از تفکر مطالعه منع کند... (اخلاق ناصری). سری که حق تعالی را در تقویت او بود منع کند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۲۷). هیچ کس را مجال آن نه که منعی کند. (جهانگشای جوینی ایضاً ص ۴۹). ایشان را از قتل و نهب زجر و منع کرد. (جهانگشای جوینی ایضاً ص ۹۰). منع کرد از پیر و پیرش جد گرفت مانده خلق از جد پیر اندرشگفت.مولوی. تا چنان شد کآن عوانان خلق را منع می کردند کآتش در میا.مولوی. ای که منعم کنی از عشق و ملامت گویی تو نبودی که من این جام محبت خوردم. سعدی (دیوان چ مصفا ص ۵۰۷). لیکن ار منع گریه خواهی کرد دجله را پیش باز نتوان بست.سعدی. اگر به کلی خواب از نفس منع کنند... (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۸۱). مردم از مباشرت مباح منع می کنی. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۷۴). از حظوظش منع نکنند. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۲۳۰). منشان پیش یکدگر زن و مرد ور نشینند منع باید کرد.اوحدی. نمی توان ز کرم منع باده خواران کرد به دست بسته سبو هر چه داشت احسان کرد. صائب (از آنندراج). - منع کلیم؛ کنایه از جواب لن ترانی. (غیاث) (آنندراج). رجوع به لن ترانی شود. || مقابل اباحه. ناروان کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || نادادن. (تاج المصادر بیهقی). خلاف اعطا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مقابل عطا. (یادداشت مرحوم دهخدا): کی رهم از خوف و رجا تا کند از منع و عطا غمزهٔ تو عمر هبا، خندهٔ تو عیش هنی. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳۵۵). خود را چو عطا دهی فراوان مستای وز منع کسی نیز مرو نیک از جای در منع و عطا ترا نه دست است و نه پای بندنده خدای است و گشاینده خدای. سنائی (ایضاً ص ۶۱۵). شاه خرسندیم جمال نمود جمع منع و طمع محال نمود.سنائی. ابوعثمان گوید که مرد تمام نشود تا اندر دل وی چهار چیز برابر نشود: منع و عطا و عز و ذل. (ترجمهٔ رسالهٔ قشیریه چ فروزانفر ص ۵۳). معاذاللََّه که کس در خاطر آرد که در طبع تو هرگز منع و رد است. جمال الدین عبدالرزاق (چ وحید دستگردی ص ۳۸۸). گر همه کس ز منع بگریزد منم آن کز عطا گریخته ام.خاقانی. آفتاب پاشنده و بخشنده است لکن به میغ منعش پوشیده می دارد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۱۳). در ضیافت خانهٔ فیض نوالت منع نیست در گشاده ست و صلا درداده خوان انداخته. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۲). از پی نظم امور عالم هستی قوت اعطا و منع داده بنان را. ابن یمین. || در اصطلاح مناظره گاه اطلاق بر سؤال به معنی اعم شود و مشهور اطلاق آن است بر طلب دلیل بر مقدمهٔ معینه و آن طلب را مناقضت گویند و منع در آنکه گویند این تعریف جامع و مانع است این است که مانع دخول اغیار و جامع تمام افراد است. (فرهنگ علوم عقلی سجادی). || (اِ) خرچنگ. ج، منوع. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «منع»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نع» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید