معنی منظوم
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) به رشته کشیده شده و منظم شده. (ناظم الاطباء). به رشته کرده. مرتب کرده و آراسته. (یادداشت مرحوم دهخدا): امور دولت و اشغال مملکت در سلک ارادت به نجح آمال منظوم. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۵۲). سلک این احوال منظوم ماند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۹۹). زهی مصالح گیتی به سعی تو منظوم زهی مساعی خوب تو در جهان مشکور. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص ۳۷۶). نه بی او عیش می خواهم نه با او که او در سلک من حیف است منظوم. سعدی. - منظوم داشتن؛ منظم نگه داشتن. مرتب و آراسته داشتن : ایزد تعالی سلک احوال جهانیان بواسطهٔ رأی جهان گشای خداوند صاحب اعظم... منظوم داراد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۶۶). - منظوم گردانیدن؛ مرتب و آراسته کردن : افعال خاص خویش را مرتب و منظوم گرداند. (اخلاق ناصری). || مروارید به رشته کشیده شده. (ناظم الاطباء). به رشته درکشیده : نظم لفظش چو گوهر منظوم نثر خطش چو در منثور است. ابوالفرج رونی (دیوان چ پروفسور چایکین ص ۲۹). و آنکه گر تربیتی یابد بحر از نکتش در منظوم شود در دل او قطره میاه. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳۰۶). اگر چه لؤلؤ منثور باشد آن به بها ز طبع بنده بها گیر لؤلؤ منظوم.سوزنی. ... با خطی چون در منثور و شعری چون عقد منظوم. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۹۳). دو رسته لؤلؤ منظوم در دهان داری عبارت لب شیرین چو لؤلؤ منثور.سعدی. هر کس که لاف گوهر منظوم می زند گوهرشناس تر ز تویی نیست گو بیار. ابن یمین. چو بر جواهر منظوم اقتدار نماند فشاندم از خوی خجلت لآلی منثور.جامی. - منظوم شدن؛ به رشته کشیده شدن : به خدایی که در موجودات جز به امرش نمی شود منظوم. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۶۹۴). || سخن موزون و مرتب. (آنندراج). سخن در وزن و ترتیب درکشیده شده و شعر و سخن موزون. (ناظم الاطباء). شعر و آن خلاف منثور است. (از اقرب الموارد). به نظم کشیده. به نظم درآورده. مقابل منثور: سخنهای منظوم شاعر شنیدن بود سیرت و شیمت خسروانی.منوچهری. ببین کاندر دعای دولت تو سخن می پرورم منظوم و منثور. ابوالفرج رونی (دیوان چ پروفسور چایکین ص ۵۸). قصهٔ منثور خاشاکی بود تاریک و پست گوهری گردد چو منظوم اندرآید بر زبان. ازرقی. طبع را به سخن منظوم میل بیش باشد. (کلیله و دمنه). بینمت منظوم و موزون و مقفی زآن ترا دستیار خویش دارد زهره در خنیاگری. سنائی. این خدمت منظوم که در جلوهٔ انشاد دوشیزهٔ شیرین حرکات و سکنات است... انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۵۳). بر بدیهه راندم این منظوم و بستردم قلم هیچ خاطر وقت انشا برنتابد بیش از این. خاقانی. بدان که ارباب صنعت را اختلاف است که اول کسی که سخن منظوم گفت که بود. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۱۸). پس اول کسی که سخن پارسی را منظوم گفت او بود. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۲۱). - قول منظوم؛ شعر. (منتهی الارب). - کلام منظوم؛ شعر. (یادداشت مرحوم دهخدا): عامهٔ شعرا هر تغییر که در نفس کلام منظوم افتد... آن را زحف خوانند. (المعجم چ مدرس رضوی ص ۴۷). لکن معظم آن به اشعار عرب مخصوص تواند بود که کلام منظوم را واضع اصل اند. (المعجم چ مدرس رضوی ص ۲۹۷). آنچه به اوصاف شعرا مخصوص تر است و جز در کلام منظوم تداولی بیشتر ندارد مکالمهٔ جمادات و حیوانات ناطق است. (المعجم چ دانشگاه ص ۳۶۸). کلام منظومش... از رشحات اقلام صراف طبع نقاد به لآلی الفاظ ترصیع یافته. (حبیب السیر ج ۱ چ خیام ص ۳). - منظوم شدن؛ به نظم درآمدن. به شعر درآمدن : هم ز فر دولت تست این که خود مدح تو منظوم بی من می شود. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۳۶۱). - منظوم کردن؛ به رشتهٔ نظم کشیدن. به نظم درآوردن. به شعر درآوردن : کنم منظوم مدح تو به لفظی کآن بود آسان که در دلها فزون باشد حلاوت لفظ آسان را. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۱۳). - منظوم گردیدن؛ به نظم درآمدن. به شعر درآمدن. سخن گرچه منثور نیکو بود چو منظوم گردد نکوتر شود. (از لباب الالباب چ نفیسی ص ۱۱). || (اِ) گروه ملخ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از محیطالمحیط). || (اِخ) ستارهٔ سه گانه از جوزا. || پروین. || یکی از منازل قمر و آن پنج ستاره است در ثور و آن را دبران نیز گویند. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منظوم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر