معنی منظم
6 بازدید
[ مُ نَ ظْ ظَ ] (ع ص) آراسته و مرتب و نیک مرتب شده و مردف و مسلسل و به خوبی ترتیب داده شده. (ناظم الاطباء). به سامان. به نظم. بانظم. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منظم شدن؛ مرتب شدن. به سامان شدن. نظم و ترتیب یافتن. - منظم کردن؛ مرتب کردن. نظم و ترتیب. || جواهر به رشته کشیده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): یعنی برسان به حضرت شاه این عقد جواهر منظم.خاقانی. || سخن موزون و مرتب. (آنندراج) (از منتهی الارب). رجوع به تنظیم شود. || (اِ) جایی که در آن چیزی را مرتب می کنند. (ناظم الاطباء). رجوع به مدخل بعد شود.[ مَ ظِ ] (ع اِ) جای نظم. ج، مناظم. (از اقرب الموارد). رجوع به معنی آخر مدخل قبل شود.[ مُ ظِ ] (ع ص) ماهی یا سوسمار نظام برآورده و نظام خط سپید رشته دار که از دم تا گوش ماهی و سوسمار باشد. (آنندراج) (از منتهی الارب). ماهی یا سوسمار نظام دار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مدخل بعد شود. || دجاجة منظم؛ ماکیانی که در شکم وی تخم پدید آمده باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به انظام شود.[ مُ نَ ظْ ظِ ] (ع ص) ماهی نظام دار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به مدخل قبل شود.
کلمات همقافیه با «منظم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ظم» برای سرودن شعر