معنی منطوی
9 بازدید
[ مُ طَ ] (ع ص) نوردیده شونده و درهم پیچیده شونده. (غیاث) (آنندراج). پیچیده و نوردیده شده. (ناظم الاطباء). درهم نوردیده. درنوردیده. درنوشته. درپیچیده. به هم درپیچیده. (یادداشت مرحوم دهخدا): بر کینه و ضغینهٔ یکدیگر منطوی. (مرزبان نامه). ظاهر او از آنچه باطن او بر آن منطوی بود... تفاوتی نکرد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۵۵). ازل و ابد مندرج در تحت احالت او و کون و مکان منطوی در طی بساطت او. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۸). هر که که... باطنشان بر غل و غش یکدیگر منطوی باشد خیر ایشان مأیوس بود. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۵۹). سلوک طریق تصوف کسی را آسان دست دهد که در غریزت او سخاوت منطوی بود. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۳۴۹). - منطوی شدن؛ درپیچیدن. درهم پیچیدن : چون ردای نور خور از جور ظلمت شام منطوی می شد با محال خیام می آمدند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۰۰). - منطوی گردانیدن؛ درهم نوردیدن : بساط مکاتبات و طریق مراسلات را... منطوی و مسدود گردانیده است. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۱۷۰). - منطوی گردیدن؛ منطوی شدن : چنانک ظلمات صفات نفوس ایشان در لمعان نور آن برق منطوی و متواری گردد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۲۱). حیا آن است که باطن بنده از هیبت اطلاع خداوند منطوی گردد. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۴۲۰). رجوع به ترکیب منطوی شدن شود.
کلمات همقافیه با «منطوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر