معنی منطبع
6 بازدید
[ مُ طَ بِ ] (ع ص) منقوش شونده. (غیاث) (آنندراج). نقش کرده شده. (ناظم الاطباء). || سرشته. سرشته شده. مجبول : تجویف اول از دماغ که قابل است به ذات خویش مر جملهٔ صورتها را که حواس ظاهر قبول کرده باشند و در ایشان منطبع شده. (چهار مقاله ص ۱۳). خسرو از غایت رعیت پروری... که طبع او بر آن منطبع بود نخواست که جزئیات احوال رعایا... بر او پوشیده بماند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۶۶). || رام شده و دست پرورده و مطیع و فرمانبردار. || فلزی که نرم و قابل کوفته شدن باشد. || چاپ شده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منطبع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بع» برای سرودن شعر