معنی منضود
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) رخت برهم نهاده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). برهم نهاده. نضید. (از اقرب الموارد). به نظم درچیده. مرتب روی هم چیده. بر یکدیگر نهاده. (یادداشت مرحوم دهخدا): {/B وَ أَمْطَرْنََا عَلَیْهََا حِجََارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ۷-۱۳۱۱:۸۲/}. (قرآن ۱۱/۸۲). کنند بر سر تو در شاهوار نثار از آن درخت کجا طلح او بود منضود. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۱۳۵). نور طلح منضود و سدر مخضود است. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۷۵). - لؤلؤ منضود؛ مروارید منظوم. دُرِّ منضد: راوی روشندل از عبارت سعدی ریخته در بزم شاه لؤلؤ منضود.سعدی. رجوع به ترکیب «دُرِّ منضد» ذیل منضد شود.
کلمات همقافیه با «منضود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر