معنی منضج

معنی منضج

6 بازدید
[ مُ ضَ ] (ع ص) نضج داده شده و پخته شده. || بار رسیده شده. (ناظم الاطباء).
[ مُ ضِ ] (ع ص) پخته کننده و پزندهٔ میوه. (غیاث) (آنندراج). نضج دهنده و پزنده و پخته کنندهٔ میوه و گوشت و جز آن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رساننده. پزاننده. (یادداشت مرحوم دهخدا). || پخته کنندهٔ ریش و خلط و ماده را. (غیاث) (آنندراج). || (اصطلاح طب) هر دارویی که خلط را پخته کند و آماده کند برای دفع و نیز دارویی که ریش را پخته کند. (ناظم الاطباء). آنچه خلط را قابل دفع سازد اعم از آنکه رقیق را غلیظ کند چون خشخاش یا به عکس آن مانند طبیخ حاشا، یا منجمد را نرم کند چون حلبه. (تحفهٔ حکیم مؤمن). پزنده. رساننده، چنانکه قرحهٔ سخت را. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ نَ ضْ ضِ ] (ع ص) ناقة منضج؛ ناقه که تا یک سال بچه نیاورد. ج، منضجات. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «منضج»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ضج» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید