معنی منصوب
8 بازدید
[ مَ ] (ع ص) بر پای کرده شده. (آنندراج) (از اقرب الموارد). بر پای کرده و افراخته و بلندشده و نصب شده و نشانده شده. ج، مناصیب. (ناظم الاطباء). برپاداشته. ایستادانیده. افراشته. برافراخته. (یادداشت مرحوم دهخدا): آن تاج سر ملت والا عضد دولت منصوب بدو رایت منصور به او لشکر. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۲۸۱). || مأمورگشته و مقررشده و معین شده و نامزدشده. (ناظم الاطباء). به کاری داشته شده. گمارده. گماشته شده. مقابل معزول. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منصوب شدن؛ گمارده شدن. مأمور شدن. معین شدن. - منصوب کردن؛ گماشتن. گماردن : هر یک را به کاری منصوب کرد و به خدمتی منسوب گردانید. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۴۰). || دارای رتبه و عهده شده و منصب داده شده و جانشین شده. (ناظم الاطباء). || کلمه ای که زبر داده شده باشد. (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). دوزبردار. کلمه ای که نصب دارد: کل مفعول منصوب. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به نصب و منصوبات شود. - منصوب به نزع خافض. رجوع به خافض شود. || (اِ) مقام و رتبه. || مقام پیاده در شطرنج. || دام. || تقلب در کشتی گیری. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منصوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر