معنی منصرم
6 بازدید
[ مُ صَ رِ ] (ع ص) ریسمان بریده و قطع شده. (ناظم الاطباء). منقطع. بریده شده : اسباب رفاهیتی که منصرم بود باز دیدار آمد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۲۹). امداد فساد و عناد منصرم باشد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۶۰). رجوع به انصرام شود. - منصرم گردانیدن؛ منقطع کردن. بریدن. قطع کردن : باید که در انفاذ این عزیمت متبرم نشوی و عروهٔ صریمت منصرم نگردانی. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۴۱). || گذشته. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به انصرام شود.
کلمات همقافیه با «منصرم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رم» برای سرودن شعر