معنی منصرف
8 بازدید
[ مُ صَ رِ ] (ع ص) برگردنده. (غیاث). برگشته و رجعت نموده. || از حالی به حالی برگردنده. || از قصد و آهنگ خود بازگشته. (ناظم الاطباء). آنکه فسخ عزیمت کند. آنکه از رای و قصد خود برگردد. صرف نظرکننده : روح جوان همچو دلش ساده بود منصرف از میل بت و باده بود.ایرج میرزا. - منصرف شدن؛ فسخ عزیمت کردن. از رای و عقیدتی بازآمدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منصرف کردن؛ کسی را از رای و عقیدتی برگردانیدن. موجب فسخ عزیمت کسی شدن. - منصرف گردیدن؛ منصرف شدن : تا رغبت او از دنیا منصرف نگردد عدم تملک از او درست نیاید. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۷۵). رجوع به ترکیب منصرف شدن شود. || به اصطلاح نحو اسمی که قبول کند کسره و تنوین را. به خلاف غیرمنصرف که کسره و تنوین را قبول نمی کند. (غیاث). اسمی است که جر و تنوین در وی داخل گردد. (ناظم الاطباء). قسمی از اسم معرب. معرب بر دو نوع است: اسم متمکن و فعل مضارع. اسم تمکن یا منصرف است و یا غیرمنصرف، و غیرمنصرف را بجهت امتناع از قبول کسره و تنوین ممتنع نیز گویند. و در قدیم منصرف مجری و غیرمنصرف غیر مجری نامیده می شد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). رجوع به ترکیب غیرمنصرف ذیل ترکیبهای غیر شود.[ مُ صَ رَ ] (ع اِ) جای برگشتن. (ناظم الاطباء). مرجع. جای بازگشت : نیست جز درگاه تو دست امل را معتصم نیست جز نزدیک تو پای خرد را منصرف. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۲۳۱). کف همی بینی روانه هر طرف کف بی دریا ندارد منصرف.مولوی. || مهرب. مفر. ملجأ: گر زلیخا بست درها هر طرف یافت یوسف هم ز جنبش منصرف. مولوی (مثنوی چ خاور ص ۲۹۷). || (مص) برگشتن. (ناظم الاطباء). بازگشت. بازگشتن : به وقت منصرف از بهر ارمغانی راه بشارتی ز قدومش به اصفهان برسان. کمال الدین اسماعیل (چ حسین بحرالعلومی ص ۲۲۰).
کلمات همقافیه با «منصرف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رف» برای سرودن شعر