معنی منصب
7 بازدید
[ مَ صِ / صَ ] (ع اِ) جای بازگشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جای برپا شدن. (غیاث) (آنندراج). جای مرتفع و جایی که در آن چیزی افراخته می کنند. (ناظم الاطباء). || اصل هر چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اصل. (اقرب الموارد). اصل مردم و جز او. (مهذب الاسماء). فلان له منصب صدق؛ یعنی فلان دارای اصل و نژاد نیکی است. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || رتبه. (غیاث) (آنندراج). رتبه و عهده ای که از جانب پادشاه به کسی مرحمت می گردد و وَرج و یا وِرج نیز گویند. (ناظم الاطباء). حسب و مقام و از آن به شرف استعاره کنند، و منه منصب الولایات السلطانیة و الشرعیة. و در شفاءالغلیل گوید: در کلام مولدین منصب عبارت است از عمل و شغلی که شخص بر عهده می گیرد. (از اقرب الموارد). پایه. مقام. پایگاه. رتبه. ج، مناصب. (یادداشت مرحوم دهخدا): مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب چه آب جویم از جوی خشک یونانی. قطران (دیوان چ محمد نخجوانی ص ۵۰۷). بسا بیدق که چون خردی پذیرد به آخر منصب فرزین بگیرد.ناصرخسرو. از صورت ایشان یاد آورد که در دنیا هر یکی در منصب و کار خویش چگونه بود. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۸۶۴). هر زمانی به رسم منصب خویش زی تو آیند و دید نتوانند.مسعودسعد. راز نهان خویش جهان کرد آشکار در منصب وزارت دستور شهریار. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۳۰۶). در آن دولت منصب بزرگ داشت و مرا تربیت کردی. (چهارمقاله چ معین ص ۶۶). جمره ست مگر خصم تو زیرا که نپاید در هیچ عمل منصب او بیش سه دم را. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۸). منصب از منصبت رفیع تر است هر زمانیت منصبی دگر است. انوری (ایضاً ص ۶۰). منصب مطلب که هر کجا هست هر خرواری همین دو تنگ است. انوری (ایضاً ص ۷۴). هان تا به منصبش نکنی تهنیت که دین خود را به منصب شرفت تهنیت کند. انوری (ایضاً ص ۶۲۰). کار تو دایم تواضع بود با خرد و بزرگ منصبت گر بیشتر گشته ست اکنون بیش کن. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید ص ۴۲۱). منصبی را چه کنی خواجه که از هر نااهل گه تعرض کشی و گاه تزاحم بینی. جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ۴۲۷). عقل و عصمت که مرا تاج فراغت دادند بر سر منصب دیوان شدنم نگذارند.خاقانی. منصب تدریس خون گرید از آنک فن عزالدین بوعمران نماند.خاقانی. منصب و شغل او بر حسام الدوله تاش مقرر داشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۵۸). ابوالعباس هنوز در منصب وزارت و مسند حکم مقیم بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۵۹). سلطان او را در منصب حکم بنشاند و به خلعت وزارت مشرف گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۶۴). گفت اگر مانمش به منصب خویش کس به رفعش قلم نیارد پیش.نظامی. روزی به تعرض منصب من متصدی شوند و کار وزارت بر من بشولیده کنند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۰۴). از این قطعه کمال منصب و رفعت قدر او معلوم می توان کرد. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۳۲). با این همه فضل و بزرگی و علو منصب و رفعت منسب و جمال حسب و جلال نسب ایام با او نساخت. (لباب الالباب ایضاً ص ۸۷). مسند وزارت را بدو مفوض گردانید و آن منصب عالی بر وی عرضه داشت. (لباب الالباب ایضاً ص ۸۹). به سبب آن علو همت منصب او از فلک هفتم رفیع تر بود. (لباب الالباب ایضاً ص ۸۹). خطاب هر یک فراخور منصب و لایق مرتبت او کند. (المعجم چ دانشگاه ص ۴۵۱). پایهٔ منصب تو لایق دشمن نبود هیچ دیوی ننهد تاج سلیمان بر سر. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۱۱۱). ای رتبت جلال تو بیرون ز حد وهم وی منصب رفیع تو برتر ز هفت و چار. کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ۱۴۴). مکتوبی نوشت مضمون آنکه اگر پیشتر از این از جانبین در کار منصب تفاوتی و وحشتی بودست اکنون زایل شد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۲۳). منصبی کانم ز رویت محجب است عین معزولی است نامش منصب است. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۴۱۷). منصب اجداد و آبا را بماند در پی احمد چنین بیره براند.مولوی. مال و منصب تا کسی کارد به دست طالب رسوایی خویش او شده ست.مولوی. منصب قضا پایگاهی منیع است. (گلستان سعدی). پایهٔ منصبش بلند گردانید. (گلستان سعدی). نه هر که قوت بازوی و منصبی دارد به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف. سعدی (گلستان). سعدی به مال و منصب دنیا نظر مکن میراث از توانگر و مردار از کلاغ.سعدی. در صدر آفرینش منصب تصدر دارد... (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۰۲). هیچ یک هنوز استحقاق منصب شیخوخت ندارند. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۰۸). لیکن مناسب حال مشایخ و لایق منصب ایشان نیست. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۹۷). تا به گیتی منشی گردون از ارباب سخن هر یکی را منصبی درخور معین میکند منصبی بادت که مدحت را عطارد تا ابد بر بیاض مهر و مه دائم مدون می کند. ابن یمین. حدیث خسرو پرویز آن مثل دارد که دیو را هوس منصب سلیمان کرد. عبید زاکانی (دیوان چ اقبال ص ۱۳). تصور است عدو را خیال منصب تو زهی تصور باطل زهی خیال محال. عبید زاکانی (ایضاً ص ۲۹). مفلس عشق ندارد هوس منصب و جاه خاک این راه به از مملکت روی زمین. کمال الدین خجندی. بایدت منصب بلند بکوش تا به فضل و هنر کنی پیوند نه به منصب بود بلندی مرد بلکه منصب شود به مرد بلند. جامی (بهارستان). اگر منصبت خلافت از بارگاه الوهیت به شخصی دیگر مفوض گردد... (حبیب السیر ج ۱ چ خیام ص ۱۴). منصب ولایت عهد به وی ارزانی داشت. (حبیب السیر ایضاً ص ۲۲۵). هیچ منصب به عجز نتوان یافت سلطنت هست در سر شمشیر. میرظهیرالدین مرعشی (از تاریخ گیلان). - صاحب منصب؛ دارای رتبه و عهده و منصب دار. (ناظم الاطباء). آنکه دارای منصب و مقامی است : منظرانیق و وجه جمیل در هیبت و حشمت صاحب منصب بیفزاید. (المعجم چ ۱ مدرس رضوی ص ۲۶۶). تو صاحب منصبی از حال درویشان نیندیشی تو خواب آلوده ای بر چشم بیداران نبخشایی. سعدی. رجوع به صاحب منصب شود. - منصب نهادن بر خویشتن؛ خود را صاحب منصب انگاشتن. خود را صاحب منصب و مقام معرفی کردن : تو ای بیخبر همچنان در دهی که بر خویشتن منصبی می نهی. سعدی (بوستان). || بلندی و رفعت. (ناظم الاطباء): لفلان منصب؛ فلان را علو و رفعتی است. (از اقرب الموارد). - امرأة ذات منصب؛ یعنی زن صاحب حسب و جمال. (ناظم الاطباء). زن صاحب حسب و جمال یا زن صاحب جمال زیرا جمال به تنهایی علو و رفعت است وی را. (از اقرب الموارد). || وظیفه. کار: مشرقی و مغربی را حسهاست منصب دیدار حس چشم راست صد هزاران گوشها گر صف زنند جمله محتاجان چشم روشنند. باز صف گوشها را منصبی در سماع جان و اخبار و {/Bلِنَبِیٍّ ۱۴-۱۴۲:۲۴۶*/}. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۲۴۸).[ مُ صَ ب ب ] (ع ص) ریخته شده مانند آب. (ناظم الاطباء). ریخته. (یادداشت مرحوم دهخدا): کوهی است که آن را قراقورم خوانند... و سی رودخانه آب از آن منصب است. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۳۹). رجوع به انصباب شود. || گرفتار عشق. || زمین نشیب دار. (ناظم الاطباء).[ مِ صَ ] (ع اِ) دیگدان آهنی. (منتهی الارب). ابزاری آهنین که دیگ را بر آن نصب کنند. ج، مناصب. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). سه پایه. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مُ صِ ] (ع ص) همّ منصب؛ اندوه رنج آور. (منتهی الارب). همّ و اندوه رنج آور. (ناظم الاطباء).[ مُ نَ صْ صَ ] (ع ص) ثغر منصب؛ دندان همواررسته. (منتهی الارب). دندانهای هموار و برابر رسته. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ثری منصب؛ خاک نمناک برهم نشسته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُ صَ ] (ع ص) مانده گردانیده شده و رنج رسیده و دردمندگشته. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به اِنصاب شود.
کلمات همقافیه با «منصب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صب» برای سرودن شعر