معنی منزلگاه
5 بازدید
[ مَ زِ ] (اِ مرکب) کاروانسرا و جایی که در آن مسافر منزل می کند. (ناظم الاطباء). جایی که مسافران و کاروانیان در آن فرودآیند. منزلگه : بیرون از وی منزلگاه کاروان است. (حدود العالم). ناقه ره می راند بیجا سوی منزلگاه خویش ساربان در ره حدی می گفت و مجنون می گریست. خواجه آصفی (از آنندراج). رجوع به منزلگه شود. - منزلگاه ساختن؛ منزل کردن. بار و بنه را افکندن اقامت را: هر کجا خواهد راند چه به دشت و چه به کوه هر کجا خواهد سازد گذر و منزلگاه.فرخی. دارالقرار بر اصفهان انداخت و میخ اقامت آنجا کوفته منزلگاه ساخت. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۹). رجوع به ترکیب «منزل ساختن» و «منزل کردن» ذیل منزل شود. - منزلگاه ستارگان؛ برج. (ترجمان القرآن). - منزلگاه کردن؛ منزلگاه ساختن : هرکجا دیدی آبخورد و گیاه کردی آنجا دو هفته منزلگاه.نظامی. رجوع به ترکیب «منزلگاه ساختن» و «منزل کردن» ذیل منزل شود. || اقامتگاه. مسکن. مأوی : یکی را خلد منزلگاه باید یکی را عالم علوی معسکر. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۴۱). تا آنجایگه که منزلگاه عفریت بود بر سر کوهی در دهان غاری وطن گرفته بود. (سندبادنامه ص ۳۱۹). اگر می خواهد به منزلگاه بهایم فرودآید تا هم از ایشان یکی بود. (اخلاق ناصری). || جایگاه. مقر. مستقر: هر که خواهد تا به منزلگاه وصل او رسد راه او ناچار بر صفرا و بر سودا بود. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۱۵۳). ور همی دانی که منزلگاه حق جز عرش نیست پس مهار اشتر کشیدن در بیابان شرط نیست. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۴۰۰). به همهٔ قدمها به راه او برفتم تا به قدم دل نرفتم به منزلگاه عزت نرسیدم. (تذکرةالاولیاء عطار). رجوع به منزل و منزلگه شود.
کلمات همقافیه با «منزلگاه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر