معنی منزعج
5 بازدید
[ مُ زَ عِ ] (ع ص) بی آرام. (ناظم الاطباء). پریشان. مضطرب. ناراحت. - منزعج شدن؛ پریشان شدن. مضطرب شدن. ناراحت شدن : اگر خود را مجرم دانستی... لابد منزعج و مستشعر شدی. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۴۲). اهل شهود دایم و سماع متواتر حال شهود و سماع خطاب غریب و عجیب ننماید لاجرم از آن منزعج نشوند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۹۱). - منزعج گردیدن؛ منزعج شدن : نفس همواره از کسی که بر عکس مراد او بود منزعج گردد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۵۵). مادام تا به حوادث و عوارض خارجی منزعج گردد هنوز حال انس مقام او نگشته باشد. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۴۲۲). چه هر که در توکل صاحب یقین و تمکین شود... از هیچ عارضی و حادثی منزعج و مختلج نگردد. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۳۹۸). رجوع به ترکیب قبل شود. || از جای برکنده شده. (ناظم الاطباء). قلع و قمع شده : این ضعیف... به وقتی که از وطن منزعج بود و به اصفهان مقیم... (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۵۳). به یک رکضه بر سر او تاخت و او را منزعج و منهزم از آن خطه بیرون انداخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۰۱). - منزعج شدن؛ برکنده شدن : ابوالمظفر چون از ولایت منزعج شد به اهتمام فایق التجاء ساخت و از او مدد خواست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۱۰۵).
کلمات همقافیه با «منزعج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عج» برای سرودن شعر