معنی منزع
5 بازدید
[ مَ زَ ] (ع اِ) کشیدنگاه. و منه لم یبق فی القوس منزع؛ یعنی کار به نهایت رسید. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء): از آن روز باز که در قوس رجا منزعی و در عرصهٔ امل متسعی بود... تا امروز... وصیت می کرده ام... (نفثةالمصدور چ یزدگردی صص ۵۴-۵۵).[ مِ زَ ] (ع اِ) تیر که بدان کشند. (منتهی الارب) (آنندراج). تیری که بدان کشیده می شود. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (ص) مرد سخت کشنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ نَ زْ زَ ] (ع ص) ثمام منزع؛ گیاه برکنده. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). برکنده و گویند ثمام منزع. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «منزع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زع» برای سرودن شعر