معنی منخسف
6 بازدید
[ مُ خَ سِ ] (از ع ص) ماه گرفته.(ناظم الاطباء) (یادداشت مرحوم دهخدا): ماه نو منخسف در گلوی فاخته است طوطیکان با حدیث قمریکان با انین. منوچهری. من شدم عاشق بر آن خورشیدروی کابروان دارد هلال منخسف. خاقانی. مه قدم و فلک ردا وز تف آفتاب و ره چهره چو ماه منخسف یافته رنگ اسمری. خاقانی. هلال منخسف ار ممکن است آن خط تست که کرد ناگه با جرم آفتاب قران. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۳۰۲). - منخسف شدن ماه؛ گرفتن ماه. (ناظم الاطباء): گفتم که منخسف شده طرف مهت ز جعد گفتا خسوف نیست، مه از غالیه نقاب. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۰). میان شما خاک چون حایل آمد قمر منخسف شد تو جاوید مانی. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۴۱۷). - منخسف گردیدن ماه؛ منخسف شدن ماه : در جهان جز روی و ابروی تو هرگز کس ندید غرهٔ ماهی که در وی منخسف گردد هلال. ابن یمین. رجوع به ترکیب قبل شود.
کلمات همقافیه با «منخسف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سف» برای سرودن شعر