معنی منخرق

معنی منخرق

4 بازدید
[ مُ خَ رَ ] (ع اِ) منخرق الریاح؛ بادگذر. (منتهی الارب). محل وزیدن بادها و بادگذر. (ناظم الاطباء).
[ مُ خَ رِ ] (ع ص) دریده شونده. (غیاث). دریده شونده و پاره پاره گردنده. (آنندراج) (از منتهی الارب). دریده و پاره پاره. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): تیزی که پرده های فلک منخرق شود گر عزم برشدن به دماغ جهان کند. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۴۳۵). - رجل منخرق السربال؛ مرد که از درازی سفر جامهٔ وی پاره پاره باشد. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). - منخرق شدن؛ شکافتن. شکافته شدن. پاره گردیدن : مشیمهٔ مادر که قرارگاه طفل است به وقت وضع حمل ناچار منخرق شود. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۴۴). این موضع به سبب رفتن آن منخرق و شکافته شد. (تاریخ قم ص ۵۰). || سریع. (اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «منخرق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید