معنی منحور
7 بازدید
[ مَ ] (ع ص) گلوبریده. (المعجم چ مدرس رضوی چ ۱ ص ۴۳). نحرکرده. بریده. (یادداشت مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد). - نحر منحور؛ سینهٔ شکافته. گلوی بریده: و النحرالمنحور...، قسم به گلوی بریده. (یادداشت مرحوم دهخدا). || مستقبل. (اقرب الموارد). || (اصطلاح عروض) اجتماع جَدْع و کَشْف است، در مفعولاتُ «لا» بماند، «فع» به جای آن بنهند، و فع چون از مفعولاتُ خیزد آن را منحور خوانند؛ یعنی گلوبریده. از بهر آنکه بدین زحاف از این جزو گویی رمقی بیش نمی ماند آن را نحر خوانند. (المعجم چ مدرس رضوی چ ۱ ص ۴۳).[ مُ ] (ع اِ) پیش سینه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بالای سینه. ج، مناحیر. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «منحور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر