معنی منجل
7 بازدید
[ مِ جَ ] (ع اِ) داس. ج، مناجل. (مهذب الاسماء) (آنندراج). داس و ابزاری که بدان درو می کنند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مِحصَد. مِقضَب. مِقضاب. مِحطَب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): تا بود ابلق زمان در تک تا شود منجل هلال مجن تو همی شیرگیر و خصم تو گور تو فنک پوش و دشمن تو کفن. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۲۹۰ و ۲۹۱). وقت بدرودن گه منجل زدن روز پاداش آمد و پیدا شدن. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۴۰۴). سینه پرآتش مرا چون منقل است کشت کامل گشت و وقت منجل است. مولوی (ایضاً ص ۴۱۳). || (ص) نیزهٔ فراخ جراحت. (مهذب الاسماء). سنان فراخ زخم. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). سنانی که زخم فراخ وارد می کند. (ناظم الاطباء). || کشت درهم پیچیده. || مرد بسیارفرزند. || شتر که سماروغ و جز آن را به سپل خود براندازد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتربان حاذق. (از اقرب الموارد). || (اِ) چیزی که بدان لوح کودکان را پاک کنند. (از اقرب الموارد). || چیزی که بدان کودکان تخته را پاک کنند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ ] (ع اِ) نوعی پرنده. (دزی ج ۱ ص ۷).[ مِ جَ ] (اِ) به معنی کشکنجیر است و آن چیزی باشد که به کشیدن آن آرزوی کمان کشیدن حاصل شود. (برهان) (آنندراج). تیر کلان سوراخ داری که از سوراخهای آن زنجیرهایی را که بدانها سنگهای بزرگ آویزان کرده اند، می گذرانند و آن را در آزمایش زور و قوت به کار می برند. (ناظم الاطباء).[ مَ جَ ] (ع اِ) جای انداختن چیزی باشد. (غیاث). رجوع به منجلاب شود.
کلمات همقافیه با «منجل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جل» برای سرودن شعر